.


بعد از خوردن غذا بیل گیتس 5 دلار به عنوان انعام به پیش خدمت دادپیشخدمت ناراحت شد
بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت شد و سوال کرد : چه اتفاقی افتاده؟
پیشخدمت : من متعجب شدم ....
بخاطر اینکه در میز کناری پسر شما 50 دلار به من انعام داد
درحالی که شما که پدر او هستید و پولدار ترین انسان روی زمین هستید فقط 5دلار انعام می دهید !
گیتس خندید و جواب معنا داری گفت :

او پسر پولدار ترین مرد روی زمینه و من پسر یک نجار ساده ام

 

 

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی
اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری
دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابیو سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داداگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است
و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست

دنیـــــــــــــــــــــــــز

 

 

مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.
مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما
سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.
سقراط از او پرسید، " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا"
سقراط گفت:" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد.

دنیــــــــــــــــــــــــــز

 

 

 

 

ﺣﺎﻣﺪ ﺑﺎ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭘﺪﺭﺵ ﺷﺪ .ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺍﺯ
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺸﻪ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﻧﺸﺪ . ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ
ﺍﮔﻪ ﺑﻔﻬﻤﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻥ ﺑﺒﺮﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪﺍﻥ ﻭ
ﺍﻭﻥ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮔﺶ ﺭﻭ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﺑﻪ ﭘﺎ
ﻣﯿﮑﻨﻪ . ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﻧﺸﺪ .
ﺧﯿﻠﯽ ﺁﺭﻭﻡ ﻧﺸﺴﺖ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺟﻠﻮﯼ ﻣﺎﺷﯿﻦ، ﻣﺜﻞ ﺁﺩﻡ
ﺑﺰﺭﮔﻬﺎ . ﺑﺎﺑﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﻫﻢ ﻣﺎﺕ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺻﻨﺪﻟﯽ
ﻋﻘﺐ ﻭ ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻻﺕ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻮﺩ ، ﻭﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺣﺎﻟﺶ
ﺧﻮﺏ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﺯ ﺑﯽ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺣﺎﻣﺪ ﮐﻮﭘﻮﻟﻮ ﺗﻌﺠﺐ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ
ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﻤﯽ ﺁﻭﺭﺩ . ﺑﻪ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ ﺣﺎﻣﺪ
ﺭﻭ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﮐﺮﺩ ﻭﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﺎﺑﺎ ﺍﺳﻢ ﺍﯾﻦ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﭼﯿﻪ؟ﺑﺎﺑﺎﺵ
ﺟﻮﺍﺑﺶ ﺭﻭ ﺩﺍﺩ. ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻣﺪ ﻭﻝ ﮐﻦ ﻧﺒﻮﺩ .ﺍﺳﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﻬﺎ ﺭﻭ
ﺩﻗﯿﻖ ﺩﻗﯿﻖ ﻣﯿﭙﺮﺳﺪ . ﺑﻼﺧﺮﻩ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺳﺮ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﺎ
ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﭽﻪ ﺟﻮﻥ ﺍﺳﻢ ﺍﯾﻦ ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﻬﺎ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ
ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﯽ؟ﺑﻪ ﭼﻪ ﺩﺭﺩﺕ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ؟
ﺣﺎﻣﺪ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﻌﺼﻮﻣﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎﺑﺎﯾﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺍﺳﻢ
ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﻬﺎ ﺭﻭ ﺧﻮﺏ ﺧﻮﺏ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ
ﺑﺎﺑﺎﺑﺰﺭﮒ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﯼ ﺑﺒﺮﻣﺖ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯽ .
ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻭ ﺳﺮﺵ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺪ .ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﺁﯾﯿﻨﻪ ﺑﻪ ﭘﺪﺭ ﭘﯿﺮﺵ
ﮐﺮﺩ، ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭ ﺍﻭﻥ ﭘﺸﺖ ﺩﯾﺪ . ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺟﺎ ﺑﺴﺮﻋﺖ ﺩﻭﺭ
ﺯﺩ . ﻭ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻄﺮﻑ ﺧﻮﻧﺸﻮﻥ . ﺣﺎﻣﺪ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺍﻭﻥ ﺟﻠﻮ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﺪ . ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﯼ ﺩﺍﻍ ﻭ ﺗﺐ ﺩﺍﺭ
ﺑﺎﺑﺎﺑﺰﺭﮔﺶ ﺭﻭ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺎﯼ ﮐﻮﭼﯿﮑﺶ ﻣﺤﮑﻢ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩ ،ﺍﺷﮏ ﺍﺯ
ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﺑﻮﺩ .

تنها

 

 

 

 

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.
در حال مستاصل شد... از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.
گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
قدری پایین تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟
آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی کمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟
ما از هول خودمان یک غلطی کردیم ,غلط زیادی که جریمه ندارد.

*نصیر*

 

 

 

آخه من یه دخترم ""

مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود که در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی می‌کردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه‌ها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه می‌کردند و پدر و مادرها که سعی می‌کردند سوال بچه خود را به نحویکه مامان متوجه یا ناراحت نشود...، جواب بدهند، متوجه این موضوع می ‌شدم و گهگاه یادم می‌افتاد که مامان یک چشم ندارد. یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یک‌دفعه گریه کرد. مامان او را نوازش کرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد. مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریه‌اش را بگیرد. مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردا می‌رود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت می‌کند. برادرم اشک‌هایش را پاک کرد و دوید سمت کوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودن را آن زمان فهمیدم.

موضوع نقاشی کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی‌که دست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیده بود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم مامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود و نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد. با دیدن نقاشی اشک‌هایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم. او مرا نوازش کرد. گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشی‌هایم شما را کامل نقاشی می‌کنم. گفتم: از داداش بدم می‌آید و گریه کردم. مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشک‌هایم را پاک کرد و گفت عزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرها واقع بین‌تر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست می‌بینند ولی دخترها آنطورکه دوست دارند باشد، می‌بینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر است تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشی‌هایت را درست بکشی.

فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامان رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوال‌پرسی با مامان علت آمدنش را جویا شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم. خانم مدیر پرسید: مشکلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلم‌های پسرم را می‌شناسم جز معلم نقاشی؛آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم. خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلم‌ها نشسته بودند. خانم مدیر اشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند. به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند. مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدن ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفه‌ای کرد و با مامان دست داد. لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند. مامان گفت: از ملاقات شما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیه معلم‌هایی که می‌شناخت هم احوال‌پرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشی دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم من نمیدانستم ...

مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد می شود. معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت: فکر می‌کنم نمره 10 برای واقع‌بینی یک کودک خیلی کم است. اینطور نیست؟ معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد و این بار با دودست دست‌های مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم خداحافظی کرد. آن روز عصر برادرم خندان درحالی‌که داخل راهروی خانه لی‌‌لی می‌کرد، آمد و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمره‌اش را نشان داد. معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردم بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر من عالیه! و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟ من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم. داداش گفت: چرا گریه می‌کنی؟ گفتم آخه من یه دخترم.

 فاطمه  

 

 

یه میلیاردری بود که توی خونه اش تمساح نگه می داشت و اون ها رو گذاشته بود توی استخر پشت خونه اش، اون یه دختر خیلی زیبا هم داشت...
یه روز یه مهمونی خیلی مجلل گرفت. وسط های مجلس، پسرهای توی مهمونی رو جمع کرد و گفت می خوام براتون یه مسابقه بذارم. هر کدوم از شما بتونه این استخر پر از تمساح رو تا ته شنا کنه من یه میلیارد تومن بهش جایزه می دم یا این که دخترم رو به عقدش در میارم.
هنوز جمله آخرش تموم نشده بود که یکی پرید توی آب و تمساح ها همه رفتن طرفش . اون هم با هر بدبختی ای بود فرار کرد و تا ته طرف دیگر استخر رو شنا کرد. وقتی بیرون اومد، فقط چند خراش کوچک برداشته بود.

میلیاردر که خیلی کف کرده بود، گفت: آفرین! خیلی خوشم اومد، حالا دخترم رو می خوای یا یک میلیارد تومن رو؟

پسره گفت: هیچ کدوم، اون بی ناموسی رو که منو هول داد توی آب می خوام

 

 

روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت: ....

این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که او هم مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، به فرمان خدا او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد! تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان.

مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و آرزو کرد که تبدیل به ابری بزرگ شود و آن چنان شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خـُرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ تراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

 ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

دختری ازدواج کرد وبه خانه شوهرش رفت ولی هرگز نمی توانست با مادر شوهرش کنار بیاید وهر روز باهم جر وبحث می کردند. عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت واز او تقاضا کرد تاسمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشدء داروساز گفت: اگر سم خطرناکی به او بدهد ومادر شوهرش کشته شودهمه به او شک خواهند کردء پس معجونی به دختر داد وگفت که هرروز مقداری از ان را در غذای مادرشوهر بریزد تاسم معجون کم کم دراو اثر کند واورا بکشد وتوصیه کرد تا دراین مدت با مادرشوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند. دختر معجون راگرفت وخوشحال به خانه برگشت وهرروز مقداری از ان را درغذای مادرشوهر می ریخت وبا مهربانی به او می داد. هفته ها گذشت وبا مهر ومحبت عروس اخلاق مادر شوهر هم بهتر وبهتر شد تا انجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت وبه او گفت: اقای دکتر عزیز دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم. حالا اورامانند مادرم دوست دارم ودیگر دلم نمی خواهد که بمیرد خواهش میکنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را ازبدنش خارج کند.داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم نگران نباش. ان معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.......ازکتاب فرشته بیکار

 

داستان کرامت

 

آورده اند که در مجلس خرقانی سخن از کرامت می رفت و هر یک از حاضران چیزی می گفت. شیخ گفت: کرامت چیزی جز خدمت خلق نیست. چنان که دو برادر بودند و مادر پیری داشتند. یکی از آن دو پیوسته خدمت مادر می کرد و آن دیگر به عبادت خدا مشغول می بود. یک شب برادر عابد را در سجده ، خواب ربود. آوازی شنید که برادر تو را بیامرزیدند و تو را هم به او بخشیدند. گفت: من سالها پرستش خدا کرده ام و برادرم همیشه به خدمت مادر مشغول بوده است، روا نیست که او را بر من رجحان نهند و مرا به او بخشند. ندا آمد ، آنچه تو کرده ای خدا از آن بی نیاز است و آنچه برادرت می کند، مادر بدان محتاج.

 

 

 

1394/1/5

 

هرکس که دراینسرادرآید ، نانش دهید و از ایمانش‌ مپرسید.

چه آنکس که به درگاه‌ باری تعالی به جان ارزد ، البته‌ بر خوان بو الحسن به نان ارزد.

 عطار نیشابوری در کتاب تذکرة الاولیا می گوید:روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می خواند. آوازی شنید که ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟
شیخ گفت: بار خدایا! خواهی آنچه را که از “رحمت” تو می‌دانم و از “بخشایش” تو می‌بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچکس سجده‌ات نکند؟
آواز آمد: نه از تو؛ نه از من.

واین شعری می سراید:

 چنآن دوست که دیدنش بیارایدچشم
                                                          بی دیدنش از گریه نیاسایدچشم
                 ما را ز برای دیدنش باید چشم
                                                          گر دوست نبیند به چه کار آید چشم