پارسال تقریبا همین روزها بود که از قضای روزگار .....


پارسال تقریبا همین روزها بود که از قضای روزگار مسافرت یک روزه ای نصیب مان شد و برادر بزرگتر، بزرگواری خود را تکرارفرموده و ما را به صرف ناهار و گردش در سلطانیه دعوت نمودند. ما هم از خدا خواسته و خسته از اعمال عید  با جان ودل لبیک گفته و راهی شدیم و از آنجا که مهمان بودیم و احتیاجی به جمع کردن وسایل  نبود فقط چادر مسافرتی خود را که تازه خریده بودیم برداشته و راهی شدیم حتما حدس زدید که چه اتفاقی را میخواهم تعریف کنم  .

آری پس از گشت و گذار در گنبد زیبا و تاریخی سلطانیه به طرف محلی به نام "شاه بلاغی " در شهر سلطانیه روانه شدیم  محلی آرام و دنج جهت استراحت بود بلافاصله پس از بازکردن آسان چادر و جورکردن بند و بساط چایی و سرسره بازی بچه های دیروز  و امروز  بر روی برفها و صرف ناهار خوشمزه  و دلچسب (جاتون خالی) ، آماده برگشتن شدیم  همه وسایلها را جمع کردیم وقتی  نوبت به جمع کردن چادر رسید چشمتان روز بد نبیند هر کاری کردم نتوانستم چادر را جمع کنم  در آن هوای سرد خیس عرق شده بودم تنها مشکل بسته نشدن چادر نبود خنده ها ی بچه ها  که بهانه خوبی برای خندیدن به دست آورده بودند و تصویربرداری های پی در پی شان که صحنه را زیباتر !!! کرده بود همه و همه عامل عرق ریزان بود خلاصه سرتان را درد نیاورم نتوانستم چادر را ببندم با هزار زحمت  و پیچ و خم کردن ، چادر را مچاله کرده و در صندوق عقب ماشین جای دادم تا در منزل و به دور از نگاه ها آن را ببندم البته در منزل هم نتوانستم کاری از پیش ببرم . به فکرم افتاد که از اینترنت، نحوه بستن آن را جستجو کنم  و در یکی از سایت ها  ،فیلمی  را پیدا کردم که بزرگواری  آن را ارائه نموده بود که خدا پدرش را بیامرزد  آن را دانلود کرده و به سادگی تمام ، موفق به بستن چادر شدم  . لذا همان فایل ویدیویی را در وبلاگ قرار  می دهم تا اگر برای کسی نیاز باشد استفاده نماید 

از اینجا دانلود کنید