آنا یوردوم قلتوق
نویسنده: قلتوقی - ٢٠ آبان ۱۳٩۱

 دلنوشته های خودتان را جهت استفاده دیگران فقط از طریق ایمیل ارسال  فرمایید تا در این قسمت نمایش داده شود


 

 

این زمان ایام شادی یادم آمد

روزهای گرم بازی یادم آمد

روزهای شادی و عیش و طراوت

لحظه های خوب و ایام حلاوت

کودکی چند و چندین روزه بودم

به جز از شیر مادر روزه بودم

حرفهایم گریه های تلخ بود

راه رفتن خزّه های سخت بود

ولی با این همه بی دردوغم بود

چون مصائب در وجودم بی اثر بود

بدم محروم از این افعال زیبا:

حرف گفتن ، راه رفتن با دو تا پا

که این را هم خدای حیّ و دانا

بعد چندی از کرم بخشید برما

بعداز آنکه سعی مادر میوه برداد

من دویدن کردم و هم دادوفریاد

کوچه ها و بامهای خشت و گل

شدبستری گلبرگ برآمال دل

خانه ها از خشت بود اما چه زیبا

حرفها پردردبود اما چه شیوا

اجتماع دور کرسی در زمستانهای سرد

مادران با قصه های کودک و آن پیرمرد

گردسوز خانه ها با دودهای نابجا

کار وعشق و حرفهای بی ریا

روز وشب در نزد ما معنا نداشت

غیرشادی در دل ما  جا  نداشت

خیر باشد  یاد  آن  ایام    زیبا

که  زیبا  بود  و  زیبا  بود و زیبا

ب - بلباسی    15 -3  - 1364

************

 اوچ یوز آتمیش گون  کوسوب ، بش گون گولنلر هارداسیز؟

  اوچ یوز آتمیش گون  گئدیپ ، بش گون  گَلَنلر  هارداسیز؟

  اوچ یوز آتمیش گون  دیدیز :  بیزدن سوا یوخ دهریده

  دوشدو   بش گونده  یادا  ،  بو  اقربالر     هارداسیز ؟

   

صبحی گلدیک بیز سیزه ، چوخلو  اوپوشدوک  دال با دال

 ایندی  آخشام   سیز  گلین ،  تازه گییه نلر  هارداسیز ؟

 آلدیغیز فرشی ، لباسی ،  مبلی  ،  هم   قاب قاشّیقی

 گوردوک ، گورون آلدیغلاری  ، ایراد  دیینلر  هارداسیز ؟

 

 بیر ایلی   وئردیز   باشا     امّا   سوالیز    اولمادی

 ای بوجاخدان آسلانان  تار عنکبوت لر   هارداسیز ؟

 نولدو بس  بیردن   یادا دوشدو   نظافت    بیلمیرم

 نازل اولدو  هانسی آیه ؟ !!!  مجتهدلر  هارداسیز ؟

  

وئرمه ریک  اقساطی بیزلر ، بیرکی آی   بایرام چاغی

 هئچ سوروشماز  بیر نفر  ،  دفترچه قسط لر  هارداسیز؟

 قالمییاخ  پولسوز   ، که دولسون  جیبلری  بازاری نین

 او گئدیپ باخسین کئفه  ، قارن آغرییانلر  هارداسیز ؟

  

گر   اوروپاده  وئریدی   اوز   بو جور    بیر   ماجرا

 گولمه لی  بیر طنز اولاردی ، آخ گولنلر   هارداسیز ؟

 بیز  دییه ردیک  یوخدی  اولّاردا  هئچ اصلا  فکر و عقل

  اوچ یوز آتمیش گون  دویووپ  ، بش گون اوپَنلر  هارداسیز؟

 .....................................................................................................

 ....................................................................................................

  ششم فروردین 94  - قلتوقی

 ×××××××××××××××××××××

یاز سوقه تی

 بولودلارین آغلاماسی گول چیچگین گولمه سی دیر

 چشمه لرین زمزمه سی یاشاییشین خوش سسی دیر

گول عشقینده چه چه وورماق بولبول لرین هوه سی دیر

گلین گئده ک باهار گیله عئشوه لی نازلی یار گیله

صفا وئره ک اورک لره گول آپاراق نیگار گلیه

 یارپاقلانیر قورو آغاج یاشیل ایشیق یئره ساچیر

قارا گئجه سویوق زامان اوزاقلانیر قاچیر قاچیر

گونش گلیر یاواش یاواش گوروش لره قاپی آچیر

بولبول گولر سن گلنده یارالاریم بیتیشنده

ماهنی سویله ر شئعر اوخویار باریش واختی یئتیشنده

 جان ساغالار چمن بیتر شادلیق یاغار بیزیم کنده

گوللو بارلی آغاجیمدا یالقیز سئرچه یووا سالار

یاشیل یارپاق قول بوداغی او سئرچه نین گویلون آلار

یورغون جانیم اوزلوگونه کولگه سالیب فیکره دالار :

گره ک گئده ک باهار گیله عئشوه لی نازلی یار گیله

 صفا وئره ک اورک لره گول آپاراق نیگار گیله !

+ نوشته شده توسط حسن مجدنیا در یکشنبه 30 بهمن1390 و ساعت 4 بعد از ظهر |

 

×××××××××××××××××××

به مجنون گفت روزی عیبجویی

که پیداکن به از لیلی نکویی

زحرف عیبجو مجنون برآشفت

درآن آشفتگی خندان شدوگفت

هرآن کورا تو لیلی کرده ای نام

نه آن لیلی است کزمن برده آرام

اگر می بود لیلی بد نمی بود

تو را رد کردن آن حد نمی بود

تو مو بینی و من پیچش مو

تو ابرو من اشارت های ابرو

تو پنداری که من لیلی پرستم

من آن لیلای لیلی می پرستم

***********

زندگی داستان مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند: فروختی؟

گفت :                          نه تمام شد.

××××××××

 

نامه آبراهام لینکلن به آموزگار پسرش


به پسرم درس بدهید. او باید بداند که همه‌ی مردم عادل و همه‌ی آنها صادق نیستند. اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بیاموزید که به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می‌شود. به او بیاموزید که در ازای هر دشمن دوستی هم هست. می‌دانم وقتگیر است اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش یک دلار کاسبی کند بهتر از آنست که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد. از پیروزی لذت ببرد. او را از غبطه برحذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید. اگر می‌توانید به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگوئید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در آسمان دقیق شود. به گل‌های درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می‌کنند دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر اینست که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم‌ها ملایم و با گردن‌کش‌ها گردن‌کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر برخلاف مردم حرف بزند. به پسرم یاد بدهید همه‌ی حرف‌ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می‌رسد انتخاب کند. ارزش‌های زندگی را به پسرم آموزش دهید اگر می‌توانید به پسرم یاد بدهید در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از ریختن اشک خجالت نکشد. به او بیاموزید که می‌تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند اما قیمت‌گذاری برای دل بی‌معناست. به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر گفته‌ای را برحق می‌داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد. در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید و اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که او شجاع باشد . به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زیادی است اما ببینید که چه می‌توانید بکنید، پسرم کودک کم‌سال بسیار خوبی است

××××××××××××××××××××××××× 

دیمه مجنونه ده لی بلکه ده لیلا ده لیدی

عشق اولان یرده بوتون عاقل و دانا ده لیدی

علی آقا واحد

×××××××××××××××

پای سگ بوسید مجنون خلق گفتند این چه بود؟

                                      گفت : این سگ گاه گاهی کوی لیلا رفته بود 

××××××××××××××

مجنونیله من مکتب عشق ایچره اوخوردوخ

من مصحفی ختم ایتدیم او والیلیده قالدی

شیخین اوره گین قان اله دی تا دییه والشمس

گویا که یانیب عشق اودونا ذهنی قارالدی

من علتینی شیخیدن آهسته سوروشدوم

آیا نه سبب دور که بو بیچاره گیجالدی؟

شیخ عرض اله دی عاشق لیلادی او بدبخت

والیل اونون یادینه لیلاسینی سالدی

-----------

بعد از نچه مدت اله دیم شیخه تصادف

من عرض سلام ایتدیم او حال خبر آلدی

مجنونی سوروشدوم گنه اول شیخ بویوردو:

والیلیده قالدی او قدر تا که قوجالدی

××××××××××××××××

لاله تک قیزارماق اووز قایداسیدی

خمار خمار باخماق گوز قایداسیدی

پریسانلیق  زلفون  اوز  قایداسیدی

به باد صبادن           نه شانه دندی

××××××××××××××× 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفال می زنم

حافظ فالم را گرفت

یک غزل آمد حالم را گرفت:

ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

×××××××××××××××××××

از باغ می برند چراغانیت کنند

تا کاج  جشن های زمستانیت کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار

با این بهانه که بارانیت کنند

یوسف! به این رهاشدن ازچاه دل مبند

این بار می برند که زندانیت کنند

ای گل گمان نکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند

×××××××××××××××××××××

مرا به روز قیامت غمی که هست اینست

                                                  که  روی  مردم  دنیا  دوباره   باید   دید 

 ××××××××××××××××××××××

مطلب زیر توسط سرکار خانم منصوره ارسال شده است(با تشکر از ایشان ):

آیا نقطه ضعف می تواند نقطه قوت باشد؟

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود برای  تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد. استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر  برگزار میشود. استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری  مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد. سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست  در میان اعجاب همگان، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد. سه ماه بعد  کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود.  وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی.  ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با  این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی. یاد بگیر که در  زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنی. راز موفقیت در زندگی،  داشتن امکانات نیست، بلکه استفاده از "بی امکانی" به عنوان نقطه قوت است

 
×××××××××××××××××××××××××× 

صابا پنجشنبه دی گیتماخ گونودو قاردا یاغیر

گوره ن الله آچجاخدی ؟ که یاغیر آغیر آغیر

قار دیمه بنزیری هر بیر داناسی بیر یارایا

آخ نه اولدی بو گجه چونکه جانیم قاردا یانیر

نچه گوندی ساییرام  بو گونده که چرشنبه ایدی

ای هاوا دردیمی قان سن اوزیوی قاردان آییر

کتدییه دی ات قوتاریب فانوس گئچیب پیلته سیزدی

گئتمه سه گر معلمیز قارانلیقدا شامسیز قالیر

ای اولدوزلار چیخین گلین سویوندورون بو بنده نی

قار آلتیندا بیر بینوا اوی دردیندن قالیب یانیر

بیر گورسیدیم  صبح آچیلیب قار ارییوب خوشدو هاوا

صبحی گنه گون چیخیبدی محله لرده سو چاپالیر

بیر گورسیدیم صبحی تزدن علی گلیب قاپیدادی

دییر " مدیر " ماشین واردی گئتسن اگر  بیستین آلیر

شب چهارشنبه 2/11/ 64 روستای گنبد

اولین  سال معلمی ام در روستای گنبد بود مثل الان نبود نه تلفنی  نه برقی... الان نوزادها هم وقتی به دنیا می آیند تو جیب شان موبایل دارند  بگذریم  البته اهالی روستای گنبد انسان های بسیار مهربان و شریفی بودند ولی خب تصور کنید یک جوان بیست ساله  ته تغاری  - دور از مادر  خیلی سخته  مگه نه؟  تصورش برات مشگله - تو روستا ماشین هم نبود یه مینی بوس آنهم گاهی اوقات می اومد الان الحمدلله همه روستاها ماشین های مدل بالا ............ بگذریم علی هم دانش آموز  کلاس پنجم بود من تنها معلم روستا بودم 5 پایه تدریس میکردم خیلی بچه های معصومی بودند یادم رفت بگم اونجا به  معلم می گفتند : مدیر  -این هم عکس شان:

×××××××××××××××××××××××××××××

به قـــولِ زنده یادحسین پناهی تازه میفهمم بازی های کودکی حکمت داشت زوووووووو..... تمرین روزهای نفس گیرزندگی بود

×××××××××××××××××××××××××××××

 مرد یعنی کار و کار و کار و کار
یکسره در شیفتهای بی شمار
مثل یک چیزی میان منگنه
روز و شب از هر طرف تحت فشار
مرد موجی است هی در حال دو
جان برآرد تا برآرد انتظار
او خودش همواره در تولید پول
لیک فرزند و عیالش پولخوار
با چه عشقی دائما در چرخشند
گرد شهد جیب او زنبور وار
چونکه آخر شب به منزل می رسد
خسته اما با لبانی خنده وار
جای چای و یک خدا قوت به او
می شود صد لیست در پیشش قطار
از کتاب و دفتر و خودکار تا
اسفناج و پرتقال و زهر مار
آن یکی می خواهد از او شهریه
آن یکی هم کیف و کفشی مارک دار
هر چه می گوید که جیبم خالیست هرچه می گوید ندارم ای هوار
نعره می آید « به ما مربوط نیست ما مگر گفتیم ماها را بیار ؟ »
مرد یعنی آنکه با پول و پله می شود در خانه صاحب اعتبار
مرد یعنی سکته ، یعنی سی سی یو   ختم مطلب مرد یعنی جان نثار
خلقتش اصلا به درد این بود تا در آرد روزگار از وی دمار

مهدی قربانی متخلص به واقف تبریزی

×××××××××××××××××××××××

گویند مرا چو زاد مادر

پستان به دهن گرفتن آموخت

شب ها بر گاهواره ی من

بیدار نشست وخفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد

تا شیوه ی راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم

الفاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من

بر غنچه ی گل شگفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست

تا هستم و هست دارمش دوست

ایرج میرزا

×××××××××××××××××

 


زمستان / معجز شبستری

زمستان گلدی یارب نئلییم من
پریشانم پریشان نئیلییم من
اوتوز آی بستر راحتده یاتدیم
آجی درمانی دولدوردوم بوشاتدیم
نقدری پالتاریم وار یای دا ساتدیم
خدایا قیشدا عریان نئیلییم من
فلک آلدی اله تیر و کمانی
نشانه ائیله دی من بینوانی
یئتیشدی شیعه لر کرسی زمانی
نه یاسدیق وار نه یورقان نئیلییم من
عزا چوخ ساخلادیز آل عبایه
بیرآز دا آغلیون من بینوایه
چؤرک وای ناله سی چیخدی سمایه
اوشاقلار آجدی یارب نئیلییم من
ناهار واختی گئچر قارنوم قیریلدیر
اوشاقلار سس سسه وئرمیش زیریلدیر
گؤزوم یاشی گئجه گوندوز شیریلدیر
توکندی صبروسامان نئینییم من
قحط لوق وارلی نین گلمیر غمینه
خداوندا یاغیش گؤنده ر زمینه
ترحم ائیله بو عبد کمینه
ذخیرم یوخ ، زمستان نئیلییم من
نشسته در سر پیش بخاری
غنی میل ائیلییر شام و ناهاری
کسیلدی یوخسولون صبر و قراری
بو قدری غصه ، بیر جان نئیلییم من
فقیرم نه ناهاریم وار نه شامیم
داها غم چکمه یه یوخدور دوامیم
بودور درگاهیوه آخیر کلامیم
پریشانم پریشان نئیلییم من
ساتیلدی فرش و ظرفیم جمله مالیم
ائوی قیزدیرماغا یوخدور ذغالیم
سویوخدان تیتریری اهل و عیالیم
قیشا یا حی سبحان نئیلییم من
غنی لر گوسفند آلمیش قیشینا
قوغورما ائیله سین چکسین دیشینه
یانیر جانیم فقیرین آتشینه
سو سه پمیر بیر مسلمان نئینییم من
رضا اولدوم یاوان بیر پارچا نانه
اونودا چوخ گؤرور ظالم زمانه
وئریر بوغدانی اهل صوفیانه
بش اون بی دین و ایمان نئینییم من
اسیر محنتم حالیم یاماندیر
گئجه گوندوز ایشیم آه و فغاندیر
سویوخدان تیتریرم قاردی بوراندیر
نه چاییم وار نه قلیان نئینییم من

××××××××××××××××××××××

 

ایتیمیز قورد اولالی، بیزده قاییتدیق قویون اولدوق

 ایت ایله قول- بویون اولدوق

 ایت الیندن قاییدیب، قوردادا بیرزاد بویون اولدوق

 ایت ایله قول- بویون اولدوق

 قوردوموز دیشلرینی هی قارا داشلاردا ایتیلتدی

 قویونون دا ایشی بیتدی

 سون، سوخولدی سورویه، بیر سورونی سؤکدی- داغیتدی

 اکیلیب، ایت گئدیب ایتدی

 بیزده باخدیق ایت ایله قورد آراسیندا اویون اولدوق

 ایت ایله قول- بویون اولدوق

 استاد شهریار

××××××××××××××××××××

ائوده بیر ایل آه چکرم خبر یوخ

ائودن چیخام من او یانا یار گلئی 

 تای توشلاریم چوله چیخا گؤن چیخار 

 من چیخاندا یاغیش گئتسه قار گلئی 

 یازیق قوزوم آجلیغا دؤز  داریخما 

  بوگون سحر باهار گلئی بار گلئی 

 بیزه گله گلمییه بیر کال ایده 

 قونشوموزا حیوا گلئی نار گلئی 

 خان ائوینه شئر  گله قویروق بولار 

 بیزیم ائوه کور ایت گله هار گلئی  

 خلقه قوناق گلئی گؤزو سورمه لی 

 بیزیم ائودن کور گتمه میش  کار  گلئی 

 بختیمه آرواد نه چیخا بیلمیرم

 بللیدی کی سارساغا سولسار گلئی 

 بیر اوچ اتک اندازادئ اگنیمه 

 سالیسبوری گن گلمه سه دار گلئی 

 دوولتدییه یاس دا گله اوینایار 

 بیز کاسیبا توی گله آخسار گلئی 

 غم یوکوندن کدخودا نین حیسه سی 

 خردل اولئی بیزیم کی خالوار گلئی 

 کتده بیزی دویلله بیر هاوار یوخ 

 بیز بیر کلمه حق دانیشاق جار گلئی 

 دارغا شاییدلار بیزه سرکار چیخار 

 دار دیبیندن قورتولا، سردار گلئی 

 بوندان بئله اؤزگه گؤرن اؤزگه دن 

  میننت چکیر غیرتمه عار گلئی 

 ایشجی تویوق کسنده من باخاممام 

 بیلمم نئجه اؤرگینن وار گلئی 

  غم دن منیم بیر عینک وار گؤزومده 

  ایشیق آیدین گؤن گؤزومه تار گلئی 

 عشقین دؤشؤب یادیما گؤزلر داشار 

 باهاردا سئل آتلانئ چایلار گلئی 

 چوخ شاعیرین طبعی دونار بوز کیمی 

 شهریارین شعریده قاینار گلئی

استاد شهریار

××××××××××××××××××××××

 

تورکون دیلی تک سوگلی ، ایستکلی دیل اولماز

ئوزگه دیله قـاتسان ، بو اصیل دیل ، اصیل اولماز

ئـوز شعرینی فارســـا - عربه قاتمــاسا شـــاعیر

شعــری اوخویــــانلار ، ائشیــدنلر کسیــل اولماز

فارس شـــاعری چوخ سؤزلرینی بیـزدن آپارمیش

"صابر" کیمی بیر سفره لی شاعر ، پخیل اولماز

تورکــــون مثلی ، فولکلــــوری دونیـــادا تـــک دیر

خان یور قانی ، کند ایچره مثل دیر ، میتیل اولماز

آذر قـــــوشونی ، قیصــــر رومی اسیـــر ائتمیـش

کســـری سؤزودیــــر بیــر بئله تاریخ نـاغیل اولماز

پیشمیش کیمی شعرینده گرک داد دوزی اولسون

کند اهلی بیلر لر کی دو شـابسیز خشیل اولماز

سؤزلــرده جــواهر کیــمی دیــر ، اصــلی بدلــدن

تشخیــــص وئرن اولســـا بو قدر زیر ـ زیبیل اولماز

شـــاعر اولا بیلمـــزسن آنـــان دوغمـــاسا شـاعر

مس سن ، آبالام ، هر ساری کؤینک قیزیل اولماز

چوخ قیسّا بؤی اؤلسان اولیسان جن کیمی شیطان 

چـــوخدا اوزون اولمـــا که اوزونـــدا عقیــل اولماز

مندن ده نه ظالم چیخار ، اوغلوم ، نه قصاص چی

بیـــــر دفعه بونی قـــــان کی ایپکــدن قزیل اولماز

آزاد قـــوی اوغــول عشــقی طبیعتــده بؤلــونسون

داغ داشدا دوغولموش ده لی جیـران حمیل اولماز

انســــان اودی دوتســـون بو ذلیــل خلقیـن الیندن

آللاهــی ســـؤرسن ، بئلــه انســـان ذلیـــل اولماز

چوخدا کی سرابـــون سویی وار یـاغ ـ بالی واردیر

بـــاش عرشه ده چـــاتدیرسا ، سراب اردبیل اولماز

ملّت غمی اؤلســــا ، بــو جـــوجوقلار چـوپه دؤنمــز

اربـــابلاریمیــــزداندا  قــــــارینــــلار طبیــــــل اولماز

دوز واختــــــا دولار تاختــــــا ـ طابـــــاق ادویــــه ایله

اونـــــدا کـــی ننـه م ســــانجیلانار زنجفیــــل اولماز

بو "شهریــار"ین طبعی کیمی چیممـــه لی چشمه

کوثــــــر اولا بیلســـه دئمیـــرم ، سلسبیــــل اولماز

مرحوم شهریار

 ××××××××××××××××××××××××

باشینا دوندیگیم گل اوزلی صونا!

 عمریمین ایلک چاغی یادیما دوشدی

 شاعرلر وطنی، بیزیم طرفلر

 طرلانین اویلاغی یادیما دوشدی

 اوخویون قلبیمی داستان ایچینده

 اورک دوگونمزمی آستان ایچینده؟

 پاییزین فصلنده، بوستان ایچینده؟

 شامامانین تاغی یادیما دوشدی

 توکولدی کاغذه سینه مین سوزی

 او آنا یوردومون اوجاغی، گوزی

 جیرانین دوروشو، دورنانین گوزی

 ککلیگین آیاغی یادیما دوشدی

 هانی آت سوردیگیم بوراندا، قاردا

 گزدیم عاشق کیمی مین بیر دیاردا

 گولوب اوینادیغیم طویدا، ماغاردا

 قیزلارین قولباغی یادیما دوشدی

 گوگلره باش چکیر گویه زن داغی

 آخشام آچیق اولور آیین قاباغی

 بیزیم گلینلرین بایرام قاباغی

 فسه لی یایماغی یادیما دوشدی

 سن بیزیم ائللرین روحینا بیرباخ!

 بیزدن اینجیمه میشن بیر عزیز قوناق

 نشانلی قیزلارین گوروشدن قاباق

 تئلینی سایماغی یادیما دوشدی

 وورغونون خیالی گزدی آرانی

 گوزومده اوینادی داغین بورانی

 قیشین بوز قاتیغی، یایین آیرانی

 پاییزین قایماغی یادیما دوشدی

 

××××××××××××××××××

فرستاده شده توسط نویسنده بزرگوار و ناشناس

 

اوندا کی گوزوم غنچه دهن سئوگیله دوشدی
 بیلدیم کی ایشیم عالم آرا موشگیله دوشدی
گورموردوم اونی بیر نئچه ایل سانکی اولاردی
گورجک اونی بیردن اورگه ولوله دوشدی
گاهدان اونی من درسه گئدن لحظه گورردیم
بیلمم آرامیزدا نه سبب فاصله دوشدی؟
 عهد ائتمیشیدیم یازدا دوتام جشن وصالی
 یاز کئچدی یای اؤتدی خزان اولدی چیله دوشدی
ائتدی منی دیوانه اؤزی بیلمدی اما
 آدسیز آدیم او حدده کی دیلدن دیله دوشدی
عبدالصمدا گونلری بیر- بیر ساییرام من
بیر گون او گولون بلکه وصالی اله دوشدی
 شاعرعبدالصمد حمزه خانی گرمی

 

رحمتلیک حسین منزوی‌نین تورکجه شعری اوز قیزی غزل ایچون:

 آچ گؤزون تا یوخودان گول‌لر اویانسین غزلیم

 آچ گؤزون تا باخیشیندان گون اوتانسین غزلیم

 گؤره بیلمز گؤزلیم(آی)دا اوزوندن گؤزلین

 (آی)ا باخ تا کی حسددن پارالانسین غزلیم

 سن اولان یئرده گولوم، گول ندی؟ دور گولشنی گز

 قوی سنین باشیوه، پروانه دولانسین غزلیم

 چیخ چمن سیرینه، مدهوش ائله سرو، سمنی

 قوی آدین عطرکیمین باغدا جالانسین غزلیم

 گون ندی؟ آی ندی؟ اولدوز ندی؟ گویچکلر آدی

 سن اولان یئرده گرکدیر قارالانسین غزلیم

 قالمیشام، قاشینی، کیپریک لرینی، گؤزلرینی

 قلمیم هانسینی وصف ایلیه؟ هانسین؟ غزلیم

 سنی آغوشه چئکنده، اورگیمدن، دئیه‌رم

 اولا کاش دور زامان، بوردا دایانسین غزلیم

 یا دایانسین، یا که هر لحظه‌سی، هر ثانیه‌سی

 بیرایل اولسون، ایلی بیر عمر اوزانسین غزلیم

 سنی هر کیم دیله چالسا، گؤروم آغزی قوروسون

 گؤروم آغزیندا عؤمورکن، دیلی یانسین غزلیم

 ائلیمین غملری بسدیر منه سن آغلاما چوخ

 قویما غملر، غمیمین اوسته قالانسین غزلیم

 آغلاما. غم یئمه، گول، گول‌لر آچلسین بالاجان

 ائله گول تا کی (آتان) غملری دانسین غزلیم

××××××××××××××××××××××××××××××

 گفتمان پدر باپسر ویک دنیا پند ونصیحت درآن.

 روزی پدری  درمقابل پسرش قرار گرفت ودست بر شانه فرزندش نهاد . وسوالی کرد وگفت پسرم  تو قوی تری یامن ؟پسر با قدرت گفت پدر من قوی ترم! پدرتعجبی کرد دوباره سوال راتکرار کرد وگفت پسرم تو قوی تری یا من؟دوباره پسر همان جواب اول وداد گفت من قوی ترم.پدر از جواب پسر ناراحت شد وچند قدمی از پسرش دور شده بود.دوباره سوالش را تکرار کرد وگفت پسرم تو قوی تری یا من؟پسر درکمال تعجب این دفعه گفت شما پدر.پدرپرسید دلیل چیست که این دفعه گفتی من قوی ترم.پسر پاسخ داد پدرجان وقتی دستانت روی شانه هایم بود احساس می کردم دنیا پشت من است وخود را قوی احساس می کردم اما وقتی شما از من فاصله گرفتید حس کردم  تنها شده ام وضعیف  منم .نه شما وشماهمه قدرت من بودی!؟بیائید از گفتمان پدر وپسر پند گیریم وقدر پدران خود رابدانیم

برداشت ازوبکده توریستی انار نوشته حناب آقای سیروس اسدی اناری

دونن آخشام چاغی سن‌سیز منی آغلاتدی یاغیش
یادیما سالدی سنی مطلبینه چاتدی یاغیش
کوچه‌ لر اولدو گؤزومده یئنه بیر آرپا چایی
منی سن‌سیز نئجه نیسگیل سئلینه آتدی یاغیش
اودو سؤندورمه گه سو قایداسی‌دیر آمما دونن
کؤزه ره ن کؤنلومو یاغدیقجا آلوولاتدی یاغیش
دامجی دامجی سنه لای لای دئدی قوینومدا منیم
نه دئیم بلکه سنی کورپه یه اوخشاتدی یاغیش
او قدر مستیدیم هئچ بیلمدیم آخیر نه زامان
سینه م اوسته ساریلان تئل‌لری ایسلاتدی یاغیش
سورا بیلدیم آپاریب قورد کئچینین شنگولوسون
سنی مندن آلیب آنجاق منی آلداتدی یاغیش


تقدیم اولسون تامام غیرتلی آذربایجانیلارا


نوشته ی جناب آقای صمدی
برداشت از وبلاک  شیخ کلخوران

ارسال کننده : ج ب

 

************************

 

 

جان گئتدی

 

گئدنده موُرتوزوم ائودن اؤزوم گؤردوم کی جان گئتدی

       کسیلدی ‌چاره‌م هر یئردن، منی‌سالدی یامان گئتدی

 

چیخاندا جان بدندن هرکیمین احساسی بیر جور دور

        ولی من اؤز گؤزومله گؤرموشم، جانیم عیان گئتدی

 

یاشاییش، موُرتوز ایله بیر شیرین روْیایه بنزردی

        آچیلمیر گؤزلریم، روْیا هاچان گلدی، هاچان گئتدی

 

بدن قانیله ایشلر، قان بدنده نقشی چوْخ- چوْخدو

      بوُ دوشگون جانیمه موُرتوز قان ایدی، آخدی قان گئتدی 

 

زمانه سئودیگیم تک فیرلاناردی، ایده‌آلیدی

       خزانیم تئز یئتیشدی، گولشنیم سوْلدو، زامان گئتدی

 

من ایله موُرتوزون یوُردو اگرچی یوز قدم اوْلماز

        گؤزومده هر قدم، بیرقرن یوْلدو، چوْخ کالان گئتدی

 

الیمده مال و پوُلدان، اوْ شئی کی زینده‌گانلیقدیر

      اوُتوزدوم پیس قمارباز تک، منه هر نه قالان گئتدی

 

ولی آرزیم بوُ دور دونیاده شاد و کامیاب اوْلسون

        بوُ دونیا رسمی دیر، هرگون ساتان گلدی، آلان گئتدی

 

یقین چرخ فلک، بیر یؤل کسن تک فرصتی گؤزلر

        گودوب، فرصت تاپیپ، چاپدی منی، وئردی تالان گئتدی

 

هره بئش گون بوُ فانی دونیادا چیرپیندی، توْز سالدی

         زمانه کشتی‌سی دوشدو یوْلا، بی‌کشتیبان گئتدی 

(بوُ شعرین سؤیله‌نیش تاریخی ۱۳۶۸- نجی ایلین، آذر آیی‌نین آلتیسی‌دیر. بوُ تاریخدن بیر گون قاباق، من ائولنه‌رک، آتام گیلدن آیریلدیم. بوُ شعری ایسه، آتام توْی گونونون صاباحیسی، گؤروشدویوموز زامان منه بیر هدیه کیمی لطف ائتدی. شعرده یازیلدیغی کیمی، منله آتامین داورانیشی، هم ده اوْرتاق یاشاییشیمیز بیر شیرین روْیایا بنزردی. آتام مندن ایسته‌دی، بوُ شعری اوْخویوم. من شعری کؤورله- کؤورله اوْخویارکن، آتام ایسه خیمیر- خیمیر آغلاییردی

برداشت از سایت گونش  نوشته جناب آقای مرتضی مجدفر

××××××××××××××××××××××

کؤنـول، وفـاسیـز اولان نـازلـی یـاره یـالـوارمـا

نــه اعتبــار اولا، بــی اعتبــاره یــالـــوارمـــا!

داریخما، یاخشی یامان روزگاریمیز کئچه جک

بو بئش گون عؤمـره گـؤره روزگـاره یـالـوارمـا!

سنین ده بیر گـون اولار نـوبهـاریـن، ای بـولبـول

بو ذؤقسوز، بو صفـاسیـز بـاهـاره یـالـوارمـا!

دوشنده موشگوله، بیر اهـل حـالـه دردیـن دیٔ

علاجین اونـدادیـر، اونـدان کنـاره یـالـوارمـا!

فقیـره، عــاجیــزه، مظلــومــه، احتــرام ائیلــه

عـدویـه، قـان ایچنـه، ظلمکـاره یــالــوارمــا!

وطن یولونـدا اؤلـوم مـرد اوچـون سعـادتـدیـر

حیـات اوچـون فلـکِ کـج مـداره یـالـوارمــا!

مخالف اهلینه بـاش اگمـه، سـن ده منصـور اول

(اناالحق) اوستـه چکیلسـنده داره، یـالـوارمـا!

نه اولدو دؤولت جمشید، مولـک اسکنـدر؟

نـه تـاجیـره، نـه ده بیـر شهـریـاره یــالــوارمــا!

اگر حیاتینی، واحد، خوش ائتمـک ایستـرسـن

نه گول جفاسینی چک، نـه ده خـاره یـالـوارمـا!

علی آقا واحد

 

 ××××××××××××××××××

 

ائیله مستم بیلمزم کیم، مئی نه دیر، مینا ندیر!
گول ندیر، بولبول ندیر، سونبول ندیر، صحرا ندیر!

 اود توتوب جانیم سراسر یاندی، اما بیلمدیم
دیل ندیر، دلبر ندیر، باشیمدا بو سئودا ندیر؟
 بیلمدیم عمرومده هئچ بیر کفر و ایمان هانسی دیر،
احمد محمود کیمدیر، موسی و عیسی ندیر؟
 شاهباز اؤوج وحدت، واحد وحی و قدیم،
خالق ارض و سما اول فرد و بی همتا ندیر؟
 صدر ائیوان جلالت، شمع بزم کاینات،
آفتاب عرش عزت “لافتا الا” ندیر!
 طورحاتی قوی کناره، رقصه گل دیوانه وار،
گل، خرابات ایچره گؤر بو شوریش و غوغا ندیر!
 دورد صافی گؤزله مک واختی دئییل، ساقی، آمان!
شیشه وئر، پئیمانه وئر، ساغر ندیر، صهبا ندیر!
 دور، گؤزون قوربانییام، مستانه گل، رندانه وئر،
چوخ دئمه جمشیددن، اسگندر و دارا ندیر!
 لؤوحش لله، کیمدی بیلمم، عشق دیوانین یازان،
عاشیق و معشوق کیم دیر، وامیق و عذرا ندیر!
 شاهید خلوت نیشینیم ائتدی روخسارین عیان،
عاشیق دیوانه، گل گؤر ظاهر و ایخفا ندیر!
 یئتدی عمرون آخیره، سن بیر، نباتی، بیلمدین،
کیمدی بو گؤزدن باخان، یا دیلده بو گویا ندیر
؟

سید ابوالقاسم نباتی

×××××××××××××××××××××××

 ماجرای «یا علی» دزد و «یا حسین» صاحبخانه

مرحوم آیت‌الله مجتهدی تهرانی می‌گوید: دزدی به خانه روضه‌خوانی رفت و اثاثیه را جمع کرد و گفت: «یا علی»! ناگهان صاحبخانه از خواب بیدار شد و گفت: کجا؟ من عمری با «یا حسین، یا حسین» اینها را جمع کرده‌ام، تو با یک «یا علی» می‌خواهی همه را ببری   

          جلال

خادم زرنگ و دزدهای غافل

 ÷÷چند شب دزدی به مسجدی آمدند و وسائل را جمع کردند که ببرند، خادم مسجد را کنار دیوار نگه‌داشته بودند و گفته بودند، اگر سر و صدا نکنی با تو کاری نداریم والا تو را می‌کشیم، خادم به آن‌ها گفت: لااقل مرا در این اتاق کنار محراب زندانی کنید و این قفل را به در بزنید که مردم نگویند من با شما هم دست بودم، دزدها هم همین کار را کردند.

 وقتی خادم را داخل اتاق کردند و در قفل کردند، خادم بلندگوی مسجد را که در همان اتاق بود روشن کرد و گفت: آی مردم! بیایید، دزد آمده، دزدها خواستند در اتاق را باز کنند و خادم را گوشمالی بدهند، نتوانستند، زیرا کلید اتاق نزد خادم بود و بر اثر تعلل آن‌ها، مردم داخل مسجد ریختند و دزدها را گرفتند.

* پارتی‌بازی برای فقرا جهت ورود به بهشت

اگر فقیر هستی ناراحت نباش، فقرا زودتر به بهشت می‌روند، چون حساب و کتاب چندانی ندارند.
برداشت ازسایت تابناک .
جلال
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

آنـــــا تورپاغیــما ائله باغلییــــــام

هـــــــاردا بیربنیزی ســـــــــولا اؤ منم

آتــــاسی آتام دیر، آناسی آنــــام

هــــــاردا بیــــر یتیمی قالسـا اؤ منم

حیــاتی حیاتیم، دمی دمیم دیـــر

شنلیگی شنلیگیم، غمی غمیم دیر

عزاسی منیم دیر، تویو منیم دیــر

هـــاردا بیر عاشیقی چالســا اؤ منم

تورپاغی تورپاغیم، ذیروه سی تاجیم

شیــرینی شیرینیم، آجیســی آجیم

قارداشی قارداشیم، باجیسی باجیم

هــــاردا بیر گوزلری دولســـــا اؤ منم

آزافلی، وطنین شانی شانیم دیـر

گــــوزلری گوزلریم، جانی جانیم دیر

سومویو سومویوم، قانی قانیم دیر

هــــــاردا بیر آغلایان اولســـا اؤ منم

یازان: آشیق میکاییل آزافلی

جلال92/1/22

                               ×××××××××××××××××

با تشکر از آقای سیاوش عزیز که مطلب زیر را ارسال نموده اند:

 خب میگن درست میشه!

 منم میگم چرا نشه؟

 قدیما درست میشد،پس واسه چی حالا نشه؟

 تو عزای ما بیایین،عروسی مون پیشکشتون

 منم از خدا میخام عروسی تون عزا نشه...

 اگه آبادی رو دوست دارین،حواستون باشه کسی ازجایی اومد رفیق کدخد نشه!

 تا به یه جایی میرسن خدارو از یاد میبرن

 هرکی معتبر میشه بشه،ولی گدا نشه!

 یه خونه  ت   دوتا بشه خوبه!

 ولی به شرطی که

 جلوی هرکس و ناکسی کمرت دوتا نشه

 دعوای توی خونه رو تو خونه فیصله ش بدین

 خوبه اسرار آدم تو کوچه برملا نشه

 زخمو هرجوروبه هر جا که دلت میخاد بزن

 زخمه رو اما یه جور بزن یه وقت غنا نشه!

 پشت عینک خطا خدارو بهتر میشه دید

 داوری کشکه اگه توی زمین خطا نشه!

 نمیدونم این خوبه برا آدم یا بده؟!

 که زنش تا آخر عمرم ازش جدا نشه!

 خیلی ها زن میگیرن اما یه روز طلاق میدن

 مگه آدم میشه که دچار اشتبا نشه؟!

 به جای پسر بگواژدها،اصلاً بگو مار

 واسه دست پدرش وقتی پسر عصا نشه  

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                       (ناصر ناصر فیض

×××××××××××××××××××××××

 

شعری از جناب آقای بهروز سفالی که آقای علیرضا سعیدخانی     ارسال  نموده اند با تشکر از این عزیزان

 «شاکی اززندگیم»

 شاکی اززندگیم،شاکیم ازمیخانه

 شاکی از صومعه و،شاکیم ازبتخانه

 تابه کی،دربه دری،همسفرم خواهدشد

 شاکی از میکده و،شاکیم ازپیمانه

 بی توای دلبر نازم !شده غم دمسازم

 خانه غمخانه شده ،کلبه ی دل ویرانه

 تیغ هجران زده شد،بین من و دلدارم

 شده بی بال و پر و،گوشه نشین،پروانه

 گشته ویرانه دگر،‌باغ دل و بستانم

 زندگی بی تو شده ،ای دل من! افسانه

 من که پروانه ی کویت شده بودم جانا!

 بی تو در شهر شدم،از همگان بیگانه

 شاکی از غنچه و بلبل شده ام،محزونم

 باورت می شود آیا ، که شدم دیوانه؟

××××××××××××××××××××××××

 

سندن کوسموشم وطن

 

کوسموشم داغیندان - باغیندان سنین

 سندن اوز چووروب گئدیرم وطن

 منی قوجاغیندا یاشادمادین شاد

 هممشه کونلومه پای وئریرسن چن

 *

 من سنه بیر بالا سن منیم آنام

 نئیه قوجاغیندا لای -لای دئمیرسن؟!

 منیم چون گئجه لر اولدوزون یوخدی

 گوندوزلر گونشه حسرتلی یه م من

 *

 بلکه ده اوگئی ام اوشاغلیقیمدان

 اوزگه لیقدن گلیب توش اولدوم سنه

 یازیغلیغین گلدی منی ساخلادین

 اما گوسترمه دین محبت منه

 * 

اگر دوغما بالان اولسایدیم سنین

 قیمازدین گوز یاشیم آشیب داشلانا

 گوزون قاباغیندا یتیم یاشایب  

 حایاتیمدا یئنی غصه باشلانا

 *

 عزیز توپراغینا سیغینمیشام من

 عمروم گول عمرودی کئچیندیر منی

 کدرلی "صونانی "آغلاتماگینان

 آرزیلار یوردومون گوزل مدفنی

  نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 12:13  توسط صونا 

 جلال

××××××××××××××××××××××××

ای خوشا آن روزگارانی که ما سرداشتیم

بهر دیدار  پدر  چشم  بر در  داشتیم

روزهایی شاد و خرم با وجود آن بهار

که ما هر لحظه را از قبل بهتر داشتیم

روزها کی آمد و کی می رود مطرح نبود

با وجود شمع وی ماها مگر  شب داشتیم

او می سوخت تا چراغ خانه مان روشن بود

خانه را ما  ، با وجود وی  ، منور داشتیم

او چو شمع بود و سوختن را پیشه کرد

رفت و ما از وجودش میوه ها برداشتیم

او رفت و ما را بی سر و بی پر گذاشت

بی وجودش خانه را ویرانه ای پنداشتیم

قلتوقی - پاییز 1364

لطفا  مطلب بالا را به عنوان شعر در نظر نگیرید فقط دلنوشته است

×××××××××××××××××××××

 اولین روز دبستان

 اولین روز دبستان بازگرد

 کودکی ها، شاد و خندان باز گرد

 باز گرد ای خاطرات کودکی

 بر سوار اسب های چوبکی

 خاطرات کودکی زیباترند

 یادگاران کهن مانا ترند

 درسهای سال اول ساده بود

 آب را بابا به سارا داده بود

 درس پند آموز روباه و خروس

 روبه مکار و دزد و چاپلوس

 روز مهمانی کوکب خانم است

 سفره پر از بوی نان گندم است

 کاکلی گنجشککی باهوش بود

 فیل نادانی برایش موش بود

 با وجود سوز و سرمای شدید

 ریز علی پیراهن از تن می درید

 تا درون نیمکت جا می شدیم

 ما پر از تصمیم کبری می شدیم

 پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

 یک تراش سرخ لاکی داشتیم

 کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

 دوشمان از حلقه هایش درد داشت

 گرمی دستانمان از آه بود

 برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

 مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

 خش خش جاروی با پا روی برگ

 همکلاسیهای من یادم کنید

 باز هم در کوچه فریادم کنید

 همکلاسیهای درد و رنج و کار

 بچه های جامه های وصله دار

 بچه های دکه سیگار سرد

 کودکان کوچک اما مرد مرد

 کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

 جمع بودن بود و تفریقی نبود

 کاش می شد باز کوچک می شدیم

 لا اقل یک روز کودک می شدیم

 یاد آن آموزگار ساده پوش

 یاد آن گچها که بودش روی دوش

 ای معلم نام و هم یادت به خیر

 یاد درس آب و بابایت به خیر

 ای دبستانی ترین احساس من

 بازگرد این مشقها را خط بزن

 شاعر :محمدعلی حریری جهرمی

××××××××××××××××××××××××

  کوچه ای را بود نامش معرفت ...
مردمانش با مرام از هر جهت ...
سیل آمد کوچه را ویرانه کرد ...
مردمش را با جهان بیگانه کرد ...
هرچه در آن کوی بود از معرفت ...
شست و با خود برد سیل بی صفت ...
از تمام کوچه تنها یک نفر ...
خانه اش ماند و خودش جست از خطر ...
رسم و راه نیک هرجا بود و هست ...
از نهاد مردم آن کوچه است ...
چونکه در اندیشه ام اینگونه ای ...
حتم دارم بچه ی آن کوچه ای...

××××××××××××××××××××××××

ما عاشق فهم و ادب و معرفتیم

ما خاک قدوم هر چه زیبا صفتیم

 از زشتى کردار دگر خسته شدیم

محتاج دو پیمانه مى معرفتیم

×××

معرفت جاه و مقام نیست به هر کس ندهند

معرفت راه و مرامیست که به هرکس ندهند

 معرفت عشق خدائیست به هر نفس ندهند

معرفت بذر نشکفته عشقیست به نا رس ندهند

جلال

 ×××××××××××××××××××××××××××

قویما گؤزه‌لیم، کویینه اغیار دولانسین
انصاف‌می، گولزاری گلیب، خار دولانسین؟
راضی ده‌گیلم اؤزگه اولا محرم وصلین
گولزار بهشتی نه‌یه کفّار دولانسین؟
کؤنلوم قوشو دائم دولانیر، شؤقِ روخونله
البته گرک، کعبه‌نی زوّار دولانسین
اکراه ائله‌مه قامتینه زولف دولاشسا
سرو اوستونه، بو رسمدی، شاه مار دولانسین
رحم ائت، گونیمی ائیله‌مه زولفون کیمی قاره
قویما اوزونه طرّه‌ی طرار دولانسین
سالدی منی پیوسته قاشین فکرینه، ظالم!
دائم بئله قوی چرخ جفاکار دولانسین
مخمور گؤزون فیکری ائدیب عالمی بیهوش
واحد نئجه بو شؤق‌ایله هوشیار دولانسین؟
شاعیر: علی آقا واحد
جلال
××××××××××××××××××
 شباب عمر عجب باشتاب میگذرد
بدین شتاب خدایا شباب میگذرد
شباب و شاهدوگل مغتنم بود ساقی
شتاب کن که جهان باشتاب میگذرد
به چشم خود گذر عمر خویش می بینم
نشسته ام لب جویی وآب میگذرد
به روی ماه نیاری حدیث زلف سیاه
که ابر از جلو آفتاب میگذرد
خراب گردش آن چشم جاودان مستم
که دور جام جهان خراب میگذرد
به آب و تاب جوانی چگونه غره شدی
که خود جوانی واین آب و تاب میگذرد
به زیر سنگ لحد"استخوان پیکر ما
چو گندمی است که از آسیاب میگذرد
بنده حرفم بیشتر با نوجوانان وجوانان عزیز وبرومند است که قدر جوانی بدانند واز آن بطور صحیح استفاده نمایند وبرای آینده خودشان برنامه ریزی داشته باشند تاموفق باشند.
جلال
××××××××××××××××××××

با تشکر فراوان از سرکارخانم آرزو احمدی که این شعر زیبا را از شهرستان رشت ارسال فرموده اند زیارت و شفاعتش نصیب تان باد :

وااااای که چقدر این شعر زیباست
لطفا کامل بخونین اگه گریه کردی و دلت شکست التماس دعا

خواب بودم، خواب دیدم مرده ام/
بی نهایت خسته و افسرده ام/
تا میان گور رفتم دل گرفت/
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت/
روی من خروارها از خاک بود/
وای، قبر من چه وحشتناک بود!
بالش زیر سرم از سنگ بود/
غرق ظلمت، سوت و کور تنگ بود/
هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت/
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت/
خسته بودم هیچ کس یارم نشد/
زان میان یک تن خریدارم نشد/
نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی/
ترس بود و وحشت و دلواپسی/
ناله می کردم ولیکن بی جواب/
تشنه بودم، در پی یک جرعه آب/
آمدند از راه نزدم دو ملک/
تیره شد در پیش چشمانم فلک/
یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست؟
دیگری فریاد زد: رب تو کیست؟
گر چه پرسش ها به ظاهر ساده بود/
لرزه بر اندام من افتاده بود/
هر چه کردم سعی تا گویم جواب/
سدّ نطقم شد هراس و اضطراب/
از سکوتم آن دو گشته خشمگین/
رفت بالا گرزهای آتشین/
قبر من پر گشته بود از نار و دود/
بار دیگر با غضب پرسش نمود:
ای گنه کار سیه دل، بسته پر/
نام اربابان خود یک یک ببر/
گوئیا لب ها به هم چسبیده بود/
گوش گویا نامشان نشنیده بود/
نامهای خوبشان از یاد رفت/
وای، سعی و زحمتم بر باد رفت/
چهره ام از شرم میشد سرخ و زرد/
بار دیگر بر سرم فریاد کرد:
در میان عمر خود کن جستجو/
کارهای نیک و زشتت را بگو/
هر چه می کردم به اعمالم نگاه/
کوله بارم بود مملو از گناه/
کارهای زشت من بسیار بود/
بر زبان آوردنش دشوار بود/
چاره ای جز لب فرو بستن نبود/
گرز آتش بر سرم آمد فرود/
عمق جانم از حرارت آب شد/
روحم از فرط الم بی تاب شد/
چون ملائک نا امید از من شدند/
حرف آخر را چنین با من زدند:
عمر خود را ای جوان کردی تباه/
نامه اعمال تو باشد سیاه/
ما که ماموران حق داوریم/
پس تو را سوی جهنم می بریم/
دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود/
دست و پایم بسته در زنجیر بود/
نا امید از هرکجا و دل فکار/
می کشیدندم به خِفّت سوی نار/
ناگهان الطاف حق آغاز شد/
از جنان درهای رحمت باز شد/
مردی آمد از تبار آسمان/
دیگران چون نجم و او چون کهکشان/
صورتش خورشید بود و غرق نور/
جام چشمانش پر از خمر طهور/
چشمهایش زندگانی می سرود/
درد را از قلب انسان می زدود/
بر سر خود شال سبزی بسته بود/
بر دلم مهرش عجب بنشسته بود/
کِی به زیبائی او گل می رسید/
پیش او یوسف خجالت می کشید/
دو ملک سر را به زیر انداختند/
بال خود را فرش راهش ساختند/
غرق حیرت داشتند این زمزمه/
آمده اینجا حسین فاطمه؟!
صاحب روز قیامت آمده/
گوئیا بهر شفاعت آمده/
سوی من آمد مرا شرمنده کرد/
مهربانانه به رویم خنده کرد/
گشتم از خود بی خود از بوی حسین (ع)/
من کجا و دیدن روی حسین (ع)/
گفت: آزادش کنید این بنده را/
خانه آبادش کنید این بنده را/
اینکه این جا این چنین تنها شده/
کام او با تربت من وا شده/
مادرش او را به عشقم زاده است/
گریه کرده بعد شیرش داده است/
خویش را در سوز عشقم آب کرد/
عکس من را بر دل خود قاب کرد/
بارها بر من محبت کرده است/
سینه اش را وقف هیئت کرده است/
سینه چاک آل زهرا بوده است/
چای ریز مجلس ما بوده است/
اسم من راز و نیازش بوده است/
تربتم مهر نمازش بوده است/
پرچم من را به دوشش می کشید/
پا برهنه در عزایم می دوید/
بهر عباسم به تن کرده کفن/
روز تاسوعا شده سقای من/
اقتدا بر خواهرم زینب نمود/
گاه میشد صورتش بهرم کبود/
تا به دنیا بود از من دم زده/
او غذای روضه ام را هم زده/
قلب او از حب ما لبریز بود/
پیش چشمش غیر ما ناچیز بود/
با ادب در مجلس ما می نشست/
قلب او با روضه ی من می شکست/
حرمت ما را به دنیا پاس داشت/
ارتباطی تنگ با عباس داشت/
اشک او با نام من می شد روان/
گریه در روضه نمی دادش امان/
بارها لعن امیه کرده است/
خویش را نذر رقیه کرده است/
گریه کرده چون برای اکبرم/
با خود او را نزد زهرا (س) می برم/
هرچه باشد او برایم بنده است/
او بسوزد، صاحبش شرمنده است/
در مرامم نیست او تنها شود/
باعث خوشحالی اعدا شود/
گرچه در ظاهر گنه کار است و بد/
قلب او بوی محبت میدهد/
سختی جان کندن و هول جواب/
بس بود بهرش به عنوان عقاب/
در قیامت عطر و بویش می دهم/
پیش مردم آبرویش می دهم/
آری آری، هرکه پا بست من است/
نامه ی اعمال او دست من است/
ناگهان بیدار گردیدم زخواب/
از خجالت گشته بودم خیس آب/
دارم اربابی به این خوبی ولی/
می کنم در طاعت او تنبلی؟
من که قلبم جایگاه عشق اوست/
پس چرا با معصیت گردیده دوست؟
من که گِریَم بهر او شام و پگاه/
پس به نامحرم چرا کردم نگاه؟

××××××××××××××××××××××××××××

 

قوی مرام اوسته سارالتسین یاز ، بجردن گولشنی
آنناماز دوستی رها ائد ، ساخلا عاقل دشمنی

 

بیر گوزل سوزدی گئچنلردن قالوبدور یادگار   :

 

گچمه نامرد کورپوسوندن قوی آپارسین سیل سنی
یاتما تولکی دالداسیندا قوی یسین آصلان سنی...

 

قلتوقی
یک استکان چای داغ مهمان منی ....چای رفاقت ما همیشه تازه دم است.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :