آنا یوردوم قلتوق
نویسنده: قلتوقی - ۱۱ آبان ۱۳٩۱

فرزندم! روزگاری بود که آدم ها با قلبشان می خندیدند و با چشمشان...


اما امروز تنها با دندانهایشان می خندند

در حالی که نگاهشان، سرد و غریب

سایه ام را از پشت سر می پایند.

به راستی زمانی بود که آدم ها با قلبشان دست می دادند

اما فرزندم! گذشت آن زمان...

امروز آنها بی قلبشان دست می دهند

در حالی که با دست چپ، جیب خالی ام را می کاوند.

« خانه خودت هست» ، «باز هم بیا»

چنین می گویند، و چون باز می آیم

و خودمانی رفتار می کنم

بار دیگری در کار نیست

درها به رویم بسته می مانند...

پس بسیار چیزها آموخته ام فرزندم!

آموخته ام که چهره ام را با نقاب های گوناگون بپوشانم، همچون جامه های گوناگون...

نقاب خانه، نقاب اداره، نقاب خیابان، نقاب مهمانی،

با نقاب های مناسب هر نقش

همچون صورتک هایی نقاشی شده.

نیز آموخته ام من که تنها با دندان هایم بخندم و بی قلبم دست بدهم.

آموخته ام بگویم «خدا نگهــدار»

حال آنکه دلم می گوید «برنگردی!»

بگویم:« از ملاقات شما بی نهایت خوشوقتم»،

حــال آنکه سخت بی تفاوتم ، و بگویم

«لذت بردم از مصاحبت شما»،

حال آنکه سرشار از ملال گشته ام.

اما باور کن فرزندم می خواهم همچون خودم باشم در گذشته ها

زمانی که همچون تو بودم

می خواهم از یاد ببرم همه ی این نقشها و نقاب ها را

از آن بیشتر، می خواهم دیگر بار خندیدن با قلبم را بیاموزم

زیرا خنده ام در آینه، تنها دندانهایم را به نمایش می گذارد

راست همچون نیش های زهرآگین مار یا کژدم!

پس به من بیاموزفرزندم، چگونه بخندم،

چگونه همچون گذشته ها با قلبم بخندم

و همچون تو، خودم باشم...

گابریل اوکارا



قلتوقی
یک استکان چای داغ مهمان منی ....چای رفاقت ما همیشه تازه دم است.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :