آنا یوردوم قلتوق
نویسنده: قلتوقی - ٢٢ اسفند ۱۳٩٢

این زمان ایام شادی یادم آمد

روزهای گرم بازی یادم آمد


روزهای شادی و عیش و طراوت

لحظه های خوب و ایام حلاوت

کودکی چند و چندین روزه بودم

به جز از شیر مادر روزه بودم

حرفهایم گریه های تلخ بود

راه رفتن خزّه های سخت بود

ولی با این همه بی دردوغم بود

چون مصائب در وجودم بی اثر بود

بدم محروم از این افعال زیبا:

حرف گفتن ، راه رفتن با دو تا پا

که این را هم خدای حیّ و دانا

بعد چندی از کرم بخشید برما

بعداز آنکه سعی مادر میوه برداد

من دویدن کردم و هم دادوفریاد

کوچه ها و بامهای خشت و گل

شدبستری گلبرگ برآمال دل

خانه ها از خشت بود اما چه زیبا

حرفها پردردبود اما چه شیوا

اجتماع دور کرسی در زمستانهای سرد

مادران با قصه های کودک و آن پیرمرد

گردسوز خانه ها با دودهای نابجا

کار وعشق و حرفهای بی ریا

روز وشب در نزد ما معنا نداشت

غیرشادی در دل ما  جا  نداشت

خیر باشد  یاد  آن  ایام    زیبا

که  زیبا  بود  و  زیبا  بود و زیبا

ب - بلباسی    15 -3  - 1364

با بزرگواری خودتان ایراداتش را نادیده انگارید

قلتوقی
یک استکان چای داغ مهمان منی ....چای رفاقت ما همیشه تازه دم است.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :