آنا یوردوم قلتوق
نویسنده: قلتوقی - ٢۸ دی ۱۳٩۳

 

خاطرات ریز و درشت خود ، از زمانهای بسیار دور تا به امروز را  ، با این کلمه ها  برای وبلاگ بفرستید:

یادته.....یادمه.....  بچه بودیم  


ای عهد طفولیت من باز تو باز آی            ای دوره عیش و طرب و ناز تو باز آی

 1 - یادته بچه بودیم  و مادرمون که به روضه می رفت موقع برگشتن، احسان خرما یا بیسکویت را که در روضه بهش داده بودند به گوشه چادرش  می بست و  می آورد واسه ما؟؟؟ و چقدر لذیذ و دلچسب بود .... یادش بخیر   

 

××××××××××××××××

2- یادته قدیما تو روستامون ، واسه خونه ها لوله کشی آب نبود و فقط در هر محله یک شیر آب و دو تا حوض جلوش بود و آنهم فقط یکی دو ساعت صبح ها و یکی دو ساعت عصرها باز می شد و همه اهل محل به نوبت و درکنار هم به امورات شست و شو و  تامین آب خوردنشون و آبیاری حیواناتشان می پرداختند و نوبت می گرفتند و گاهی جروبحث می کردند .  عصرها محله چقدر شلوغ می شد و همه همدیگه رو می دیدند نه مثل الان که  دیگه همه رفتن تو خونه خودشون و از همدیگه بی خبرند ..... یادش بخیر

××××××××××××××××

3 -  یادته ماه محرم که میشد روز تاسوعا دسته عزاداری روستا با حضور پیشکسوتان و جوانان و کودکان به راه می افتاد و  عصر همانروز تقریبا بیشتر  اهالی  همزمان در همان روز زیر دیگ های بزرگ حلیم را روشن می کردند و شب  به خونه همدیگه می رفتند واسه هم زدن حلیم . صبح روز عاشورا هم حلیم را توزیع می کردند .... یادش بخیر

××××××××××××××××

4- یادآوری خاطرات شیرین گذشته همواره بر قوه حافظه انسان می افزاید و حافظه را تقویت کرده و از پیدایش آلزایمر جلوگیری می کنداما خاطره من لبخندمن در کودکی بسیار شیطنت می کردم ولی جالب آنجا بود که موقع تنبیه همیشه حرفهائی می زدم که کسی دلش نمی آمد مرا تنبیه کندمغرورلبخندیکی از خاطراتم این است که در سن 6 سالگی روی سکه ای را با مداد سیاه کردم و آنرا روی کاغذ فشار دادم که شکل سکه روی کاغذ افتاد سپس دور کاغذ را بریدم و سکه کاغذی را بجای پول به سوپرمارکت بردم تا پفک بخرم آقای فروشنده که خانواده ام را می شناخت لبخندی زد و اصلا به روی من نیاورد و با مهربانی پول قلابی را گرفت و به من پفک داد البته پدرم بعد که جریان را فهمید پول پفک را دادلبخندالبته اینها شیطنت های کودکانه بود و من هرگز پول تقلبی چاپ نخواهم کرد لبخندگلگلگل

(با تشکر از نویسنده بزرگوار وبلاگ وزین  "هزاران گنج" که خاطره فوق را ارسال کرده اند     http://shiva101.persianblog.ir/ )

××××××××××××××××

5-  یادتونه بعد از گذراندن تابستان گرم وسخت وبا آمدن پاییز در پشت بامها فندق بازی میکردیم چه شور و حالی بود بعد از آمدن از مدرسه ، ناهار نخورده به بالای پشت بام میرفتیم وجایی را انتخاب میکردیم که صاف وجا دار باشد طولی نمی کشید که پشت بام پر از بچه  میشد .بازی با قرعه کشی شروع میشد که مشخص بشود چه کسی اول باشد,دوم آردی,سوم آردی نین آردیسی,چهارم زئر,پنجم زئرین زری ,ششم زئرین زئری نین زئریسی,بازی شروع میشد که باسروصدای زیادی همراه بود بچه هایی که با دغل بازی میخواستند کار خود را به پیش ببرند که اعتراض دیگران مواج میشد داخل بازی آنهایی که می باختند ازبقیه شاییلیق میگرفتند فندقهارا دریک خط پشت سر هم میکاشتیم واز یک خط دیگر با تیله فندقها را میزدیم  وآخرش هم با درگیری یا با دادو فریاد کردن صاحب خانه پا به فرار میگذاشتیم یادش بخیر .الان  نه پشت بامی مانده نه از بچه های آن موقع .

با تشکر فراوان از آقای مهدی خاتمی عزیز از شهرستان نور مازندران ، که این خاطره بسیار زیبا را برای وبلاگ ارسال نموده اند واقعا همانطور بود آقا مهدی - مخصوصا نزدیک عید بعد از سرمای زمستان که کم کم هوا گرم می شد در محله ما، بزرگترها هم برای شادی بچه ها به جمع آنها می پیوستند که برخی از آن عزیزان به رحمت ایزدی پیوسته اند که خداوند آنها را غریق رحمت خویش فرماید و برای سایر دوستان و بازماندگان آنها عمر باعزت عطا فرماید وقتی بزرگان به این بازی می آمدند شور و شوق بچه ها هزاران برابر می شد هدف فقط شادی و تمرین زندگی اجتماعی برای بچه ها بود نه مثل امروز که هرکس در گوشه ای از خانه پشت یک کامپیوتر یا لپ تاپ یا تبلت و موبایل به تنهایی نشسته و با وجود انفجار اطلاعات در اینترنت ، از کسب  مهارت و توانایی و شادابی زندگی بچه های آن دوران محروم می باشد. باز هم تشکر از یادآوری این خاطره و عناوین قرعه کشی این بازی .

××××××××××××××××

5-یادته....چندین هفته انگور می چیدیم  مقداری از انگورها را برای مصرف زمستان ازسقف آسما خانا (اتاق خالی وخنک مخصوص آسما ) آویزان می کردیم ودر زمستان بعد از صرف شام به عنوان دسر  امروزیها و یا برای پذیرایی از مهمانها می آوردیم ومی خوردیم  چقدر خوشمزه بود میوه ی تقریبا تازه وعاری از هر گونه آلودگی مانند کود شیمیایی وسمها ... یادش بخیر

جلال

 نکته جالبش این بود که به همراه ظرف انگورهای آسما ، یک ظرف مسی آب تمیز می آوردند تا هرکس به اندازه ای که می خواهد بخورد در آن آب انداخته و سپس در بشقاب خود قرار داده و بخورد چون اگر مازاد مصرف را آب می زدند خراب  می شد و ماندگاری خود را از دست می داد ... دستتان درد نکند واقعا یادش بخیر

××××××××××××××××

6-یادته ...  در حدود 10الی 15روز مانده به پاییز انگورهای کشمشی ،عسکری ومراغه را می چیدیم ودر "سرگی یری" پهن میکردیم (سرردیگ )تا خشک می شدند ودرزمستان ومخصوصا ایام عید نوروز برای خوردن وپذیرایی از مهمانان عزیز استفاده میکردیم  ننه یادش بخیر (مادر بزرگ پدریم  )برای عید نوروز کشمش ها را تمیز می کرد و با دانه زرد آلو مخلوط می کرد چقدر طرفدار داشت این نوع پذیرایی شیرین باجی (به مادر بزرگ مرحوممان شیرین باجی می گفتند)

جلال

مرحومه خانم  ثریا خاتمی (مادر بزرگ )1353

دستتان درد نکند اتفاقا در مورد پاییز  و انگورش به  نکات  بسیار خوبی اشاره کردید و مرا به یاد شیره گیری از انگورها انداختید 

 

××××××××××××××××

 

7- یادتونه قسمت هایی از انگور ها را می ریختند در شیره خانا و له اش می کردند (شیره خانا یک محل حوض مانندی بود که به ارتفاع یک متر بالاتر از سطح زمین محل ساخت را پر کرده و دور آن را نیز حدود یک متر دیوار می کشیدند و داخل این حوض را با "قارقا دوزو " سفید کاری می کردند - و اما قارقادوزو یک نوع سنگ معدنی سفید رنگی بود که احتمالا در کوههای اطراف  قرار داشت و آن را در تنور می پختند تا به حالت گچ امروزی در می آمد -  انگورها را در داخل آن حوض می ریختند و جوان رشید خانواده با چکمه های بلند پلاستیکی شسته شده  و ضدعفونی شده ! وارد شیره خانا می شد و آنها را لگدمال می کرد تا آب انگورها از ناودان شیره خانا به دیگ جلو آن که یک صافی پارچه ای روی آن قرار داشت بریزد سپس دیگهای آب انگور طی مراحلی جوشانده و شیره یا به عبارت دیگر دوشاب تهیه می گردید  که برای پختن بعضی غذاها و یا خوردن در صبحانه و یا خوردن با بعضی غذاها مثل شیربرنج و در بهار شیره قار(دوشاب با برف) .... مورد استفاده قرار می گرفت بسیار خوشمزه بود - البته یک قسمتی از این شیره را نمی دانم چگونه می گرفتند که ترش مزه و تقریبا سفت بود و احتمالا " قوراوا " می گفتند و وقتی به آن کمی آب  خنک اضافه میکردی و هم میزدی  شاید لذیذترین نوشیدنی روی زمین بود ترش مزه هم بود ... دهنم آب افتاد ... یادش بخیر

البته اگر توضیحاتم ناقص بود شما تکمیل فرمایید

***************************

خیلی خوب یادت مانده  بنده جهت اطلاع عرض میکنم که ابتـدا آب انگوررا با آق تورپاق(خاک سفید ) مخلوط می کردند وپس از مدتی آنرا از صافی عبور می دادند  این کار باعث می شود که شیره ترش نباشد والا ترش (قوراوا)می شود                    جلال

 ××××××××××××××××

8- یادمه  بچه بودم  شاید مدرسه هنوز نمی رفتم عروسی دومین داداشم (معمار) بود  که در این عروسی  یک گاو نر بزرگی قربانی کردند البته وقتی می خواستند قربانی کنند من گریه کردم !!! وقتی پرسیدند واسه چی گریه میکنی ؟ گفتم که این گاو را برای عروسی این داداشم سر می برید پس واسه عروسی من هیچ نمیمونه !!!!! که البته گفتند نترس واسه عروسی تو ،  گاوی بزرگتر از این را سر می بریم . خب عالم کودکی بوده دیگه - آخه میدونید ما دو تا گاو نر بزرگ سیاه داشتیم برای شحم زنی .  البته گاوهای ماده و شیرده دیگری هم داشتیم ولی این دوتا واسه شخم زنی مورد استفاده قرار می گرفتند من هم شاید به این علت گریه می کرده ام که خب یکیشو تو عروسی این داداشم و لنگه اش رو هم حتما تو عروسی داداش سومم (نویسنده وبلاگ ) سر خواهند برید پس آن وقت واسه عروسی من چیزی باقی نمی ماند ... البته تا موقع ازدواج من ،به نوعی شاید حدسم درست از آب در اومدو به قول استاد شهریار : آقا اولدو تفاقیمیز داغیلدی (پدر فوت کرد وتشکیلات از هم پاشید )... یعنی پدرم به رحمت ایزدی پیوست و من ماندم و مرحوم مادرم (که خدا هردوی شان را غریق رحمت خویش فرماید ) ... ببخشید کمی تلخ شد ..... البته  باید بگویم برادر بزرگم (دادا ) که همیشه جای خالی پدر را برایمان پر کرده   نه تنها در عروسی حقیر، قربانی بزرگی را برایم هدیه داد در موارد دیگری هم بنده  شرمنده بزرگواری های ایشان می باشم خدا طول عمر با عزت به ایشان عطا فرماید ........ یادش بخیر

 ××××××××××××××××

9 - یادمه ...درپاییز وقتی که  یکی از همسایگان ویا از فامیلها برای ادای نذر وقربانی به "علی قیه سی "می رفتند سایر فامیل وآشنایان را از روز های قبل دعوت می کردند وروز موعود ،قبل از طلوع آفتاب ،تعدادی  از افراد که قبلا مشخص شده بودند به همراه آشپز ، جهت آماده کردن غذای نذری (ابگوشت دیگ ، قازان شورباسی )راهی میشدند  در شاهبلاغی (شوربا پیشن ) ویا قربانبلاغی  قربانی را ذبح می کردند الخ

 ماها هم که بچه بودیم صبح زود از خواب بیدار می شدیم وبا شادی ونشاط وصف ناپذیر ،همراه بزرگترها راهی می شدیم وپس ازاینکه به گروه تدارکات می رسیدم با یک چایی خوشمزه ازما پذیرایی می کردند وبعداز صرف چایی برای رفتن به قله کوه آماده می شدیم ، چقدر باصفا بود ، پس از صعود به قله کوه وبه جا آوردن مراسم، ازجمله ی آن دو رکعت نماز ، برای خوردن شوربا به پایین کوه  سرازیر می شدیم  وغذای خیلی خیلی خیلی خوشمزه رانوش جان می کردیم جای همه تون خالی . دیگر فکر نکنم آبگوشتی مثل آن  پیدا شود خلاصه بعد از صرف ناهار ومیوه که معمولا انگور بود نزدیکی های غروب به روستا بر می گشتیم .... یادش بخیر

 جلال

 ××××××××××××××××

10 - یادته .... نون تازه ؟ بوی نون تازه؟ بوی نان سوخته ؟ از هر کوچه ای که رد می شدی بوی نان تازه مادران ، مشام هررهگذری را نوازش می داد و الان اگه بود شاید رهگذران را مدهوش میکرد. حیف شد اون تنورهایی که با ملاتی از گل  و موی بز ساخته می شد و با سنگ صاف صافی که بهش "تندیر داشی" (سنگ تنور) می گفتند صیقل داده می شدند و در روستا ، فقط یکی دونفری بودند که مهارت ساختن تنور را داشتند (خدا رحمت شان کند ) دیگه  از بوی دود تنورها که صبح زود روشن می شدند خبری نیست صبح زود روزهای زمستان اگه بالا پشت بام می رفتی می دیدی که از پاجه (روزنه سقف بام) تمام خونه ها  دود تنوره  که به مانند ستون خاکستری  رنگ به سمت آسمان قد کشیده است  . هر چند که برای بچه ها بیداری صبح زود خیلی سخت بود چون می بایست کرسی را جمع می کردند تا تنور را روشن نمایند ولی گرمای کرسی داغ همه ی آن سختی ها  را جبران میکرد . 

آره می خواستم بگم که دیگه   از نان لواش های بی نظیر  ، نزیک  ، کوکه  ، اوفاق ، یوخا و ....خبری  نیست که داغه داغ  با کمی پنیر محلی بلله کنی و بخوری ... حیف ... حیف که زندگی ماشینی به هیچ کسی رحم نکرد حتی خود کشاورزان بزرگوار نیز از لذت آن نان محروم شده اند زیرا دیگه امروزه در روستاها هم مانند شهرها ،نانوایی های بی کیفیت ماشینی برقرار است . 

اجازه بدهید تا اینجا که اومدیم نحوه تهیه خمیر برای پخت نان را بگویم که چقدر تمیز و زیبا بود؟ شب قبل ، مادر خانواده ، مقداری آرد را که در مقابل چشمان خود در آسیاب روستا آرد کرده بودند الک می کرد ( آن هم از گندمی که خودشان قبلا شسته و خشک نموده بودند) و سپس با اضافه کردن نمک و آب و مایه خمیر (آجی خمیره ) خمیر را آماده می کردند تا صبح بپزند . مایه خمیر(آجی خمیره ) معمولا مقداری از خمیری بود که سری قبل با آن نان پخته بودند و آن را لای سفره آرد نگهداری میکردند تا ترشیده  شود و به عنوان مخمر  در خمیر بعدی استفاده شود ( کاری که آلان جوش شیرین می کند اما آن کجا و این کجا) .... یادش بخیر

  ××××××××××××××××

11 - یادمه 5 -6 سالم بود هیچ وقت غذای شامی رو نمیخوردم و میگفتم چون رنگ قرمز برای شمره و عاشق کوکوسبزی بودم چون رنگ سبز امام حسینه .هنوز هم کوکوسبزی رو بیشتر از شامی دوست دارم گلگلگل.

 (با تشکر از نویسنده بزرگوار وبلاگ زیبای   "چیچک " که خاطره فوق را ارسال کرده اند     http://chichak1.persianblog.ir/)

  ××××××××××××××××

12 - یادمه   که درزمستان ها آنقدر برف می بارید که یکی  دو روز برف پارو می کردند وکوچه ها پراز برف می شد وباعث می شد که روستاییان نمی توانستند دام های خودشان را جهت آب دادن به کنار چشمه ببرنند ومجبور می شدند در اصطبل به آنها آب بدهند  

کوچه های تنگ روستا آنقدر پر می شدند که هم اندازه وگاهی بلند تر از بام ها میشد وحیاط خونه ها نیز پراز برف می شد

 خدا رو شکر که امروز هم برف خوبی در شهر مان زنجان باریده وهم اکنون ادامه دارد

 جلال

  ××××××××××××××××

13 - یادته ....خانم های زحمتکش روستا چگونه داخل خونه ها را سفید کاری می کردند؟ از آنجایی که در ماههای سرد سال ،هر روز و در سایر ماهها ،حداقل هفته ای یک بار برای پخت نان ، تنور روشن می کردند و دود آن دیوار های خانه را سیاه می کرد لذا خانمها ،حداقل یکبار در سال خانه را سفید کاری می کردند آنهم نه با گچ ، بلکه با خاک سفید (آق تورپاق) . در کوههای اطراف محلی بود که تقریبا خاک سفید رنگی داشت مقداری از آن خاک را ، در داخل دیگ بزرگ پراز آب ریخته و کاملا هم زده و محلول تقریبا روشنی از گل  (بسیار رقیق) تهیه می کردند و آن را در دیگچه های کوچک ریخته و از طریق نردبان بلند ، با خود به  بالا  برده و با استفاده از پارچه به جای قلم  ، گل را به دیوار می مالیدند و یا بعبارتی ، دیوار را نقاشی می کردند اولش چیزی معلوم نمی شد ولی تا عصر که خشک میشد سفیدی و روشنی آن ،خستگی را از تن شان بدر می کرد  کار بسیار سختی بود آن روز کل لباس هایشان خیس خیس می گشت واقعا  خانمهای آن دوره ، معشوقه های به تمام معنای خانواده بودند .... یادشان بخیر  

 ××××××××××××××××

14- یادمه ....اون وقتا در اکثر خونه ها دار فرشبافی برپا بود و خانمها و به ویژه دختران جوان و عروس خانمها به فرشبافی مشغول می شدند . و وقتی بافتن فرش به اتمام می رسید با یک شادی و مسرت ، آن را بریده و پایین می آوردند . و یکی از ابزارآلات فرشبافی ، یک چوب لوله ای شکل بود که موقع بافتن در لابه لای   تار ها قرار می گرفت که به اصطلاح فرشبافان امروزی به آن "هاف" می گویند ولی به زبان محلی ما به آن چوب لوله ای بلند احتمالا "کوجو" می گفتند . وقتی فرش را می بریدند و آن کوجو  آزاد می شد به پسر خردسال خانه می گفتند  که مثل اسب سوارش شود وبه کوچه برود اولین نفری را که می بیند اگر از جنس آقایان باشد در آینده ، فرزند او پسر خواهد بود و اگر از جنس خانمها  باشد او صاحب فرزند دختر خواهد شد ...یادش بخیر   

 

 ××××××××××××××××

15 - یادته .....وقتی که خانواده ای می خواست به مشهد مشرف بشود چه شور و حالی داشت؟ مخصوصا صبح روز حرکت و صدای دلنشین "چاووش خوان"  که به گوش می رسید بیانگر  آغاز مسافرت مسافرانی ساده و پاکدل به طرف خراسان بود و هرکس که این صدا را می شنید با اشک شوق به بدرقه  شان می شتافت :

اول به مدینه، مصطفی را صلوات
دوم به نجف، شیر خدا را   صلوات
در کربلا، به شمر   ملعون   لعنت
برتوس،   غریب‌الغربا   را   صلوات

اون موقع همه چیز زیبا و از صمیم دل و بی آلایش بود التماس دعا کردن ها ، بدرقه ها ، حلالیت طلبیدن ها و..... یادش بخیر  

 ××××××××××××××××

16-یادمه ....آن زمانها خبر از آب لوله کشی در خانه ها وکوچه نبود مادرم برای شستن رخت ولباس مجبوربود به چشمه ی بنام آش شاقی بلاغ برود که در کنار وپایین روستا قرار داشت وبرای ما تاحدودی دور بود  واین امر درزمستان سرد آن روزگار طاقت فرسا بود خانمهای روستا مجبور بودند با دست وپای بدون پوشش مخصوص شست و شوی امروزی مانند چکمه ودست کش داخل آب که در محل حوض مانند ی می شدند ودر هوای چندین درجه زیر صفر شست وشو را انجام می دادند ویادم مادر بزرگم نیم ساعت بعد از رفتن مادرم یا خواهرم مرا برای کمک در آوردن لباس ها می فرستاد ومن هم با چند بوته گون (توپالا ،جیر جیر ) برای روشن کردن آتش حهت گرم کردن راهی رودخانه می شدم  .دراینجا یک بیت ازخانم آزاده دارایی تقدیم میکنم  :

 چایدا پالتار یُوان آروادلارینین زحمتینه

                         بیر بَه بیر تر توکن انسانلارینا قربان اولوم

جلال

×××××××××××××××××× 

17 -  یادش بخیر بچه بودیم با دوستام عروسک پلاستیکی خریده بودیم با پوست بز ، واسه عروسکا ، مو گذاشته بودیم هرروز سرشونو می شستیم ، سر عروسک من شپش اوفتاد مامانم کلی دعوام کرد عروسکم رو دور انداخت،یادش بخیر روزای خوبی بود ....

(باتشکرفراوان ازدوست  عزیز جناب "اهورایی "که خاطره فوق را فرستاده اند)

×××××××××××××××××× 

18 - یادته .....اون قدیما وقتی که یکی از دنیا می رفت برای پذیرایی از مهمانها در  مراسم سوم ، تمام همسایه های صاحب عزا  نهایت همدلی و همکاری را  از جون و دل انجام می دادند اون وقتا روستا ، مثل الان نبود  که مسجد بزرگی باشه که جوابگوی هر اندازه مهمان بشه و آشپز و ظروف کرایه و غیره .  اون موقع غذای احسان فقط آبگوشت بود ظروف (دیگ و کاسه و قاشق و لیوان و....) را از فامیل ها و همسایگان می آوردند و خانه های همسایگان برای پذیرایی از مهمانهای دور ونزدیک آماده می شد و جالب بود که روز قبل به همسایگان  و یا اقوام ، می سپردند که نان بپزند و آنها هم  با جان و دل می پذیرفتند  . حتی اگر اشتباه نکنم احتمالا در شب هفت  برای احترام به صاحب عزا ، هرکس مقدار زیادی غذا در منزل خود تهیه و به منزل صاحب عزا می برد تا از مهمانهایش پذیرایی کند که احتمالا  غذایش هم برای یک دست بودن ، معمولا شیر برنج بود  (اگر اشتباه باشد بگویید تا اصلاح نمایم )  احترامات خاصی بود مثلا تا قبل از چهلم : خانه را سفید نمی کردند ، فرش نمی بافتند ، عروسی که کلا تعطیل می شد و...... یادش بخیر اون همه همدلی  

××××××××××××××××××

19- یادته ...کوله چرشنبه ؟ !!!! یک هفته مانده به چهارشنبه سوری بعبارت دیگه چهارشنبه ی قبل از چهارشنبه سوری را "کوله چرشنبه Koola charshanba"  می گفتند که باید تا آن روز اصلاح موی سر و صورت انجام میشد و حتی یادمه مقداری از موی گردن اسب و گاو  و الاغ را نیز با قیچی کوتاه می کردند .... یادش بخیر 

 ××××××××××××××××××

20 - یادمه شب جهارشنبه سوری که یکی از رسومات  آن ، رسم بسیار زیبای "شال انداختن یا شال ساللاماق" بود که بعد از روشن کردن آتش و صرف شام ،معمولا کودکان و جوانان و حتی بزرگسالان ، پارچه یا دستمالی را به نخی می بستند و آن را از "باجه (سوراخ سقف بام  خانه ) به داخل خانه آویزان می کردند و صاحبخانه با هزار خوشحالی و دعا و ثنا به صاحب شال آویزان شده ، معمولا شکلات و نخود و فندق  و پول و..... می بست و می گفت که خدا مطلب و آرزویت را برآورده سازد (چک الله مطلبین ویرسین ) و بیشتر مردم محتاج همان دعای خیر و صادقانه بودند و با یک نیتی به این کار دست می زدند هرچند بچه ها فقط به نیت پولش می آمدند . در یکی از سال ها  ، در این شب ، شالی از پاجه ما پایین آمد دستمال خوشرنگی بود و وقتی می خواستیم که شال را بگیریم و ببندیم او شال را به شوخی به بالا می کشید و همه محو تماشای حرکات او بودیم که بنده خدا از بالا فریاد زد "قورو داشدی قورو داشدی  (یعنی قوری سر رفت قوری سررفت ) " چون خدا بیامرز مادرم ، شیر سماور را که در کنار ش بود  ، باز کرده بود تا در قوری چایی دم کند لیکن حواسش به این شال و حرکاتش جلب شده و قوری را فراموش کرده بود  ولذا در هنگام سرریز شدن قوری  ، پسر همسایه مان که انسانی بسیار پاک و خندان و شیرین زبان هم بود  از بالا این را دیده و از خیر شال پایی  و شناخته شدن خودش  میگذرد و مجبور می شود از آنجا این موضوع را اعلام کند ، که این مسئله ، زیباترین خاطره چهارشنبه سوری را به وجود آورد و الان هم که ایشان را ببینیم شاید یکی از گفتگوهایمان این جمله باشد : "قورو داشدی قورو داشدی  " .... یادش بخیر

×××××××××××××××××

21 - یادمه کلاس اول می خوندم همیشه املاء بیست می گرفتم و بابت هر بیست گرفتن دو ریال !!! (کلی ارزش داشت سال 1351) به جز یک روز که نوزده گرفتم آخه اونموقع تو روستای ما مدرسه راهنمایی دایر نبود و با توافق معلمان بزرگوار ابتدایی و اولیای دانش آموزان راهنمایی ،  تدریس آنها نیز در دبستان انجام میگرفت که آنها هم در کلاسهای ما در ردیف های عقب می نشستند و معلم ما علاوه بر ما ،به آنها نیز درس می دادو گاهی نیز از آنها برای املاء گفتن به ما استفاده می کرد در آن روز ،یکی از بزرگواران (جناب آقای اصغر خاتمی - خدا طول عمر باعزت به ایشان عطا فرماید ) ، برای ما املاء می گفت که من یک کلمه را غلط نوشتم و نوزده گرفتم و از دو ریال محروم شدم و کلی گریه .... و تا به امروز هم فراموش نکرده ام ....یادش بخیر 

************************

22- یادمه ...اولین سالهای معلمی ام بود در یک روستای کوچک و محروم در کنار رودخانه قزل اوزن که نه برقی وجود داشت و نه آب لوله کشی . آب شور رودخانه قزل اوزن ، تنها مایه حیات خود و دامهایشان بود که از آن ، هم  برای شست وشوی لباس و ظروف و حیوانات و...... ، هم برای آشامیدن و تهیه غذا استفاده می کردند (البته یک روز در ظرفی می ماند تا گل و لایش ته نشین شود  و بعد)تمام روستاهای کنار این رودخانه ،تقریبا همین وضعیت را داشتند و اگر زیاد به عمق موضوع  فرو بروی از نظر بهداشتی ، امکان مصرف کردن ، بسیار مشکل به نظر می آمد اما چاره ای نبود !!!!! من سه سال از همان آب استفاده کرده ام  .  در مقابل این همه محرومیت ، با مردمانی برخورد می کردی که مثل آیینه صاف و زلال و بی آلایش بودند و احساس می کردی که در پاک ترین نقطه اجتماع زندگی میکنی ، بچه هایی بسیار دلنشین و با محبت ، که با عشق و علاقه به سویت می آمدند اما حیف که گاهی اوقات اتفاقاتی به وجود می آید که تا آخر عمر ، هرگز  نمی توان ،تلخی آن  را  فراموش کرد !!! من معلم پایه های دوم ، سوم و پنجم بودم هر سه پایه را در یک کلاس و همزمان درس می دادم (کلاس چند پایه ) . اون روز ، برنامه کلاس سومی ها درس "فارسی " بود خواستم اول جلسه ، شعری را که جلسه قبل تدریس کرده بودم از دانش آموزان بپرسم  و اولین نفر را  که خواستم شعر را برایم بخواند دانش آموز بسیار مودبی به نام "سلیم " بود . گفتم : سلیم  بخوون .... سرم رو دفتر نمره پایین بود و می نوشتم ،دیدم خبری نشد گفتم شاید نشنیده ، دوباره خواستم که بخواند ، ولی بازهم صدایی نیامد ، این بار کمی تندتر و بلندتر گفتم : سلیم بخوون دیگه .... سکوت همه ی  کلاس را فرا گرفته بود بچه ها قبل از من، همه چیز را فهمیده  بودند ... من با این که قبلا ،از این موضوع اطلاع داشتم ولی واقعیت را عرض کنم آن لحظه کاملا فراموشم شده بود این بار کاملا داد زدم : بخوون دیگه مگه نمی شنوی ؟ ازبر نکردی ؟ ... در آن سکوت تلخ کلاس ، بغض سلیم ترکید : م....م.....م.....ما ....ما....مادر .... ای ... ای .. ما .... ما .....مادر عزیز ...   دیگه نتونست ادامه بده و بگه که:  ای مادر عزیز که جانم فدای تو.... قربان مهربانی و لطف و صفای تو . و من  تازه فهمیدم که چه اشتباه بزرگی را مرتکب شدم و چرا از ایشان خواستم که شعر را بخواند او که از درد بی مادری ، در خود پیچیده بود .  البته همزمان ، یکی از کلاس پنجمی ها از ته کلاس گفت: آقای .... سلیم یاد مادرخدا بیامرزش افتاده .  گفتم متوجه شدم  حالا نوبت من بود بغض خود را سر خودم خالی کنم لذا کلاس را تعطیل کردم و از خیر آن در س گذشتم ....

ببخشید خاطره تلخی بود امیدوارم برای هیچ کسی تکرار نشود

 

×××××××××××××××××

23 - سلام یادمه چند روز مونده به ماه محرم و برای پختن حلیم روز تاسوعا گندم حلیم توسط خانمها پاک میشد وتوسط مردان در جاهای مخصوص کوبیده وپوست گندمها جدا میشد بصورتی که گندمها در چاله های مخصوص می ریختند که این چاله ها در پای یک کوه درنوعی سنگ زرد رنگ بنام( قیه )کنده شده بود که بصورت هاونگ عمل میکرد بطوری که دیواره پشتی بلند و دیواره سمت جلو جهت بر خورد نکردن دسته توخماق (پوتک چوبی) کوتاه بود و چهارتا چاله در یک ردیف کنده شده بود که هر کدام پنج الی هفت کیلو یا شاید هم بیشتر گنجایش داشت. گندمها بعد از ریختن در چاله با آب خیس میکردند وبا توخماق حدود30الی 45 دقیقه میکوبیدند بقدری که پوست گندمها کاملا جدا میشد .من که خونه مون نزدیک این مکان بود می رفتم تماشا میکردم چه حال هوای داشت با بسم الله گندمها رو میریختن با سلام صلوات خیس میکردن وبا قبول اولسون (قبول باشه ) میکوبیدند بعضی مواقع شلوغ میشد مردم نوبت را رعایت میکردند و به هم دیگه کمک میکردند در عین کوبیدن بازار صحبت ها هم داغ بود من یک خاطره از این گفتگوها دارم . شخصی تعریف میکرد که یک سال گندم کوبیدم و بردم خونه. خانم های همسایه هم تو حیاطمون جمع بودن بعد از خسته نباشید و قبول باشه گفتن گندم کوبیده ام رو نظردادند که به اندازه کافی کوبیده نشده مجبور شدم ببرم ودوباره بکوبم وقتی به سر چاله ها رسیدم بد جوری شلوغ شده بود علت برگشتنم رو پرسیدند برایشان توضیح دادم که خانمها تائید نکردند چند نفر دوباره نگاه کردند و گفتند که اصلا نیاز نیست بکوبی.مدتی نشستم و گندم رو بر داشتم بردم خونه .همسایه هامون هنوزبودند نتونستم بگم نکوبیدم گفتم حالا نگاه کنید وقتی نگاه کردند گفتند این شد گندم کوبیده من هم مات مبهوت چیزی نگفتم .بعد ازپختن حلیم که خیلی هم خوب شده بود ماجرا رو تعریف کردم. یادش بخیر -  واقعا یادش بخیر  جناب  آقای سعیدخانی

با تشکر و سپاس بیکران از جناب آقای علیرضا سعید خانی ، که بزرگواری فرموده و این خاطره زیبا و بیاد ماندنی را برای وبلاگ ارسال نموده اند گلگلگلگلگلگلهزاران درودگلگلگل

××××××××××××××××××××

24 - یادته...شب های چلّه چقدر به ما خوش می گذشت  . همه ی خانواده دور هم جمع می شدیم تمام فامیل علی الخصوص مرحوم  عمه وشوهر عمه وهمه ی پسران خانواده با بچه هایشان برای دیدن مادر بزرگمان وپدرمان به خانه ما می آمدند ودور کرسی گرم جمع می شدند مرحوم مادرمان از مهمانان با خنده رویی پذیرایی می کرد (یادش بخیر)وبرای شب چره چله ،  هندوانه، سنجد ،انگور آسما،زردآلوی خیس شده ،قورقا (گندم بو داده ) وازهمه بهتر کشمش ودانه زردآلو که مادربزرگ خدا بیامرز روز قبل با حوصله ودقت آماده می کرد چقدر می چسبید (یادش ویادشان بخیر )       

 ××××××××××××××××××××

25- سلام
یادمه کوچک که بودم همیشه فکر میکردم توی کلاس هامون یه دوربین داره از مون فیلم میگره . خانم ناظم هم اونو میبینه . برای همین همیشه ساکت بودم

(باتشکرفراوان ازدوست  عزیز جناب آقای سید داوود مقدسی که خاطره فوق را فرستاده اند)

×××××××××××××××××××××××

26- سلام این چراغ روشنایی نفتی روکه دیدم یاد اون قدیما افتادم کلاس دوم بودم چند روزی برق رفته بود ما هم مجبور بودیم تکالیف مدرسه رو زیر نور (لامپا)انجام دهیم یادش بخیر کرسی گرم خونه کاه گلی ای کاش ان دوران دوباره تکرار میشد درود به همه قلتوقیهای با فرهنگ.

(باتشکرفراوان ازدوست  عزیز جناب آقای صمد خاتمی  که خاطره فوق را فرستاده اند)

×××××××××××××××××××××××

27 - یادمه کلاس چهارم درامتحان تاریخ نمره 8گرفته بودم که شب برق رفت ومن هم نمره راروی  چراغ نفتی گرفتم وسوخت......

 (باتشکرفراوان ازدوست  عزیز جناب آقای محمود....  که خاطره فوق را فرستاده اند)

××××××××××××××××××××××××××

28 - یادته  قدیما وقتی که برق نبود و همین چراغ های نفتی خانه ها را روشن می کردند اونموقع هر وقت که شب چره ، انار بود یک دانه از دانه های سرخ انار را بر روی پایه ی این چراغها قرار می دادند .......ولی دلیلش را نمیدانم .....یادش بخیر .

***************************

29 -یادش بخیر کلاس سوم ابتدایی بودم و ناظم مدرسه آقای معبود خاتمی ( پسر خاله) بود و من به اتفاق 14 نفر دیگه شیطنت کرده بودیم و ما رو تو به اتاق تاریک مدرسه که زندان نام داشت و گفته بودن داخلش مار هست ( برای ترساندن بچه ها) انداختن بعد از تعطیلی دبستان ، آقا ناظم با یه چکش چوبی که کاردستی بچه ها بود اومد سراغ ما و تو کف دستهای هر کدوم از بچه ها 15 ضربه جانانه نواخت منم به خیال خودم زرنگی کردم و خودم رو کشوندم آخرین نفر که پسر خاله هوامون رو نگه داره و یا نزنه یا کمتر و یا آرامتر بزنه ولی چشمتون روز بد نبینه به همه ۱۵ ضربه زد و به من ۲۰ تا ضربه محکم زد و منم گریه کنان اومدم خونه .........

(باتشکرفراوان ازدوست  عزیز جناب آقای اکبر خاتمی  که خاطره فوق را فرستاده اند)

*****************************************

 30- یادته بچه بودیم برق که می رفت چراغ نفتی رو روشن می کردیم و با سایه ی خودمون رو دیوار بازی می کردیم .  سایه هامون خیلی بزرگ تر از ما بود . و این آرزوی ما بود که قد سایه هامون بشیم .

(با تشکر از نویسنده بزرگوار وبلاگ زیبای   "تجربیات من " که خاطره فوق را ارسال کرده اند     http://www.safoora631.blogfa.com

×××××××××××××××××××××××××××××××

31- یادش بخیر علی عمو بقال محله مون بود که اولین بستنی رو هم تو روستامون میفروخت یه روزازمادرم یه ۱۰ ریالی!!! گرفتم و رفتم بستنی بخرم دیدم علی عمو مغازه اش رامی بندد خواهش کردم یه بستنی به من بدهدگفت :ازدر بغلی الان میام میدم همونطوری که یادتونه مغازه خدا بیامرز ۲ تا در داشت منم از در بغلی بستنی رو گرفتم و به جای اینکه  بیرون برم رفتم داخل مغازه به هوای اینکه علی عمو رفت بمونم تو مغازه و هر چی دلم میخواد بخورم علی عمو هم درب مغازه رو بست به هوای اینکه من رفتم بیرون و رفت (دره دوز ) باغش .

من هم بعد از خوردن بستنی مشغول خوردن بیسکویت و آدامس و پفک و غیره شدم ... همینطور که به خوردن تخمه افتابگردان(دن) ادامه میدادم متوجه بیرون شدم که هوا تاریک شده بود و منم داخل مغازه گیر افتاده بودم جلوی شیشه در اومدم و شروع به زدن در کردم خدا بیامرز (عونعلی) که همسایه ما بود متوجه شد و به مادرم خبر داد رفتند در خونه علی عمو خانواده اش گفته بودند که امشب نوبت آبیاری باغشه و تا صبح نمیاد بالاخره نمیدونم چه کسی با موتور رفت و از باغ کلید مغازه رو گرفت و آورد و من رو بیرون آوردند.  

بعد از سالها که علی عمو بیمار بود به عیادتش رفتم و حلالیت طلبیدم......... واقعا یادش بخیر

32 - سال ۶۴ یا ۶۳ بود من بعد از سال تحویل شال خودم رو برداشتم و رفتم خونه آفان خالا ( خاله عفیفه عزیزم) چونکه خونه اونها پاجا نداشت ناچار شالم رو از ایوان آویزان کردم. خاله هم منو با محمد خودشون رو بام دید و به شال من یه پیراهن و پول و ...بست و گفت چک الله.. مطلبین ویرسین . بعدش خونه عمه و ... تا رسیدم خونه حاجی دایی شالم از پاجا انداختم و  خاله مهرانگیز بعد از تبریک عید و ...خواست بدونه کیم گفت مهدی سنن سیاوش سنن محمود عمه سنن سیاوش بالا سنن اکبر خالا جان سنن ( میدونستن که هر سال سریع میرفتم اونجا) خلاصه نتونستن از ما صدایی بشنوند و گفتند بالام مقصر اوزونن و یه جفت جوراب و نقل و نبات. و یه ۵تومنی بستند و من رفتم غروب واسه عید دیدنی رفتیم خونه آبا جمیله و من ماجرا رو گفتم خاله عفیفه هم اونجا بودن قصه رو.گفتیم خاله عفیفه بخاطر پیراهنی که به من داده بودند گفتند که حالا کدوم. خاله رو بیشتر دوست داری من بیدرنگ گفتم مهرانگیز خاله هر کاری کرد من حرفم یکی بود و اونها شوخی میکردند و میخندیدند من هم جدی میرفتیم فرداش که آبا به خاله جون قصه رو گفته بود خاله مهرانگیز هم واسه من یه ماشین اسباب بازی خرید یادشان گرامی روحشان شاد فاتحه

(باتشکرفراوان ازدوست  عزیز جناب آقای اکبر خاتمی  که خاطرات  فوق را فرستاده اند)

************************************

 33 - خدا همه رفتگان را بیامرزد مخصوصا  جمیله آبا وسایر عزیزان از دست رفته ومادرعزیزم همانکه نبودنش ، مرگ غرورمان رارقم زد.هرگز فراموش نمیکنم .ویاد یکی از کارهای آبا جمیله افتادم که موقع صدا زدن همه بچه ها رو صدا میزد.مثال با مامانم کار داشت میگفت.جلال -بلال -نوروز-وآخر مامان رو صدا میکرد. یادشان بخیر وروحشان شاد

 (باتشکرفراوان ازدوست  عزیز جناب آقای محمد مهدی خاتمی  که خاطره فوق را فرستاده اند)

***********************

 33- یادمه درماه های محرم و در روز عاشورا که در میدان جلوی مسجد(مچدقاباغی) مراسم تعزیه خوانی برگزار می شد نزدیکیهای ظهر  دسته عزاداری اهالی محترم ومومن روستای قراگوزلو با لباس های سیاه و با پای برهنه سینه زنان و زنجیرزنان ،خودشان را به تعزیه خوانی می رساندند چه ولوله ای به پا می شد وچقدر با حال بود عزاداری امام حسین علیه السلام .

  ازدرگاه خداوند برای اهالی روستای قراگوزلو تندرستی وسلامتی آرزو می نمایم .

جلال

××××××××××××××××××××××××

34 - کبریت های دست ساز مادر بزرگمان یادته ؟(فکر نکنم) مرحوم مادر بزرگمان (مشهدی شیرین باجی ) ساقه های خشک شده ی نوع گیاهی بنام سوتّی کان (کان شیر)را به طول 10الی 15سانتی متر (البته به یک اندازه )می برید ویک سر آنهارا درماده مخصوص شاید گوگرد بود زیرا به آنها نیز گوگورد می گفتند فرو می کرد ومی گذاشت تا خشک می شدند سپس آنهارا در یک قوطی فلزی (بان کا می گفتند )می ریخت وهرموقع که می خواستند آتش ،لامپا،فانوس،پیه سوز وال چراغی (چراغی دستی ) روشن کنند سر یکی آز آنهارا در آتش زیر خاکستر تنور (تندیر)یا اجاق که اکثرمواقع آتش داشتند می کردند بلافاصله روشن می شد ومانند کبریت های امروزی کاربرد داشت یادش بخیر وروحش شاد

جلال

****************************

 

35- یادمه درفصل پاییز ،چیزهایی که در زمستان برای خانواده لازم بود تهیه می شد ازآن جمله یکی هم گِل (گِل سر شویی )بود درنیمه فصل پاییز که معمولا امور مربوط به کشاورزی کمتر می شد یک روز جهت آوردن گِل انتخاب می شد صبح بعداز طلوع خورشید یکی دو تا اولاغ با تعدادی گونی (چوال) و خورحین برمی داشتند وبه طرف بند آلی بسیدی(بندعلی بسیدی) دردامنه کوه زیبای علی قیه سی حرکت می کردند واز ته دره عمیق آن ، گِل را می کندند و توی چوال و خورجین می ریختند وبار اولاغ ها می کردند ومی آوردند و در محل مناسب و آفتابگیر پهن می کردند تا خشک می شد و در زمستان ، بهار و تابستان سال بعد، جهت شست وشوی سر از آن استفاده می کردند . خیلی ازاین مواد شوینده شیمیایی امروزی بهتر بود ولی افسوس دیگر زمانه مدرن است وهزار ویک مشکل............. یادش بخیر

جلال

*****************************

36-خب واقعیتش خاطرات دختری که توی تهران و دود و ماشین بزرگ شده باشه با شمایی که با طبیعت بزرگ شدید خیلی فرق داره . خاطرات من در برابر شما هیچه ناراحت فقط بخاطر اینکه اطاعت امر کرده باشم یه خاطره میگم .... یادمه که من اصلا زیر ِ بار پخت و پز نمیرفتم نیشخند حالا شما بخوان که همسری بنده خدا چی از دستم کشیده خنده خلاصه .. نوجوون بودم مامانم مسافرت بود برامون مهمون اومد . خواستم افه ی آشپزی بزنم هر چی کابینت ها رو گشتم لیمو عمانی پیدا نکردم . به داداشم که با هم دوقلو هم هستیم پول دادم گفتم برو پنج کیلو لیمو عمانی بخر نیشخند احتمالا اونموقع فکر میکردم لیموعمانی هر کدومش یک کیلو میشه که یه همچین دستوری دادم خنده ... داداشمم از من بدتر رفته بود به سوپری گفته بود پنج کیلو لیمو عمانی بده !! مغازه دارم فهمیده بود با چه پپه هایی گرفتار شده ، نیم کیلو لیمو داده بود به داداشم گفته بود برو به خواهرت بگو این نیم کیلوشه ، حالا مطمئنه که پنج کیلو لیمو میخواد قهقهه

  (با تشکر از استاد  ارجمند و نویسنده بزرگوار وبلاگ    زیبای   "باغ شعر  " که خاطره فوق را ارسال کرده اند  http://bastehnegar.blogfa.com/

×××××××××××××××××××××××××××××××

37- سلام ... من وقتی خیلی کوچیک بودم یادمه بچه های محلمون میرفتن کلاس قرآن ( عمه جز ) ولی این توفیق شامل حال من نشد اما خواهر و برادرم رفته بودند ... بعد از چند ماه که دوره شون تموم میشد با بدرقه بچه های محله و خوندن نواهایی از عمه جز از مکتب تا خونه اون کسی که فارغ التحصیل شده بود رو میاوردند به خونه من هم قاطی اونها میشدم و تا خونشون میرفتیم خیلی خوش میگذشت .. بعد از پذیرایی ازمون با میوه و شیرینی و کلی گپ و شیطنت بازی در خونه شون به ما دخترها هدیه ی دخترانه و به پسرها هدیه پسرانه میدادند ... یادش بخیر البته فکر نکنید ... من اونقدر سن و سالی دارم هاا  خنده  من فقط یادمه نیشخند من هرچی خاطره شیرین دارم از اون محله مون دارم بعد از رفتن از اونجا دیگه همش تموم شد ...

 (با تشکر از نویسنده بزرگوار وبلاگ زیبای   "زنجان توریسم  " که خاطره فوق را ارسال کرده اند)     http://zanjan2rism.mihanblog.com/

××××××××××××××××××××××××××

38- یادمه کلاس سوم ابتدایی که بودم (حدود 40 سال پیش ) معلم ریاضی یک مسئله داده بود  وبرایش جایزه تعیین کرده بودمسئله  این بود: "ما وما ونصف ما و نصفه ای از نصف ما گر توهم باما شوی ما جملگی  100می شویم  ما چند نفریم ؟ " بنده حقیر وسه نفر از دوستانم  مسئله رو حل کرده بودیم ومعلم گرامی هم به قولشان وفا کرده وبرای هر کدام از ما ها یک خودکار بیک قرمز داد دیگه تو روستا ولوله افتاده بود که فلانی ها یک مسئله رو حل کرده وجایزه گرفته اند چقدر خوشحال بودیم وافتخار می کردیم ومن مدتها آن خودکار رو داشتم وبرایم خیلی لذتبخش بود دوستانم آقایان رحیم خاتمی، اصغر خاتمی وعلی حسنی بودند لازم به یاد آوری است در دبستان ما 3تا آموزگار زحمتکش بودند که دروس را با توجه به تخصصشان تدریس می فرمودند مثلا یکیشان ریاضیات ودیگری ادبیات ،تعلیمات دینی وعلم الاشیا ونفر سوم هم تعلیمات اجتماعی ،تاریخ وجغرافیا تدریس می فرمودند  اجرشان با خداوند......... یادش بخیر ......

 جلال

 *****************************

 39-یادمه کوچیک که بودیم یکی از بازی های مورد علاقه ی ما در نوشابه ها بودن که در نوشابه پپسی و کانادا خیلی با ارزش و مهم بودن . گاهی میشد یک پلاستیک پر از در نوشابه داشتم. گنجی که توی اون دوران برای بعضی ،خیلی مهم و با ارزش بود....... یادش بخیر گل

 (با تشکر از نویسنده بزرگوار وبلاگ زیبای   "در بیکران آبی تو " که خاطره فوق را ارسال کرده اند)http://davoodmoghadasi.persianblog.ir/

××××××××××××××××××××××××××

 40 -  یادته پدر مرحوممان از چوب درخت زردآلو قاشق های زیبایی درست می کرد که برای آش خوری در صبح های سرد زمستان خیلی حال می داد قدیما اکثر اهالی روستا صبح تنور روشن می کردند وبیشتر مواقع برای  صبحانه آش درست می کردند یادش بخیر مرحوم مادرمان چه آش های خوشمزه می پختند .....یادش بخیر

جلال

×××××××××××××××××××××××××××

41- یادمه .... اون قدیما که از کپسول و اجاق گاز و گاز لوله کشی خبری نبود یکی از روشهای آشپزی  همسایه ها در روستا  ، بسیار جالب بود مخصوصا در تابستان ها ، جون که در زمستانها همه اهالی هر روز تنورشان را روشن میکردند و کرسی برقرار بود اما در تابستانها و اواخر بهار و اوایل پاییز که کرسی ها جمع می شد و تنورها فقط در روزهایی که می خواستند نان بپزند روشن میگردید و تا عصر آتش داشت به همین خاطر همسایه های نزدیک به هم که از این موضوع اطلاع داشتند غذای شام خانواده خود را در "بسدی"( فارسی اش را نمی دانم )آماده می کردند و بعد از تمام شدن پخت نان می بردند و در  تنور داغ قرار می دادند تا بپزد که البته بیشتر مواقع "آبگوشت" و "بوزا چورگ قاتیقی " بود و حتی بعد از ظهرها هم می رفتند و هرکس به غذای خود سر می زد و افزودنی لازم مثل گوجه فرنگی و سیب زمینی  و این جور چیزهایش را اضافه می نمود و اول شب می بردند و با خانواده نوش جان میکردند الان دیگه کجا میشه از اون آبگوشت های تنوری پیدا کرد؟تندیر شورباسی !!!!!!!....یادش بخیر.... 

 ×××××××××××××××××××××××××××

42- یادته ....سوت دیشیگی(یعنی تعویض و یا به عبارتی قرض دادن شیر) . چون آنموقع در روستا ، مخصوصا در ایامی که شیر گاوها و گوسفندان تقریبا کم میشد هرکس به جای اینکه شیر دوشیده شده از گاو یا گوسفندان راچند روز جمع کند تا به جشم بیاید و ارزش روشن کردن اجاق و تنور برای پختن آن و تهیه پنیر و ماست را داشته باشد و از طرفی چون در آنموقع از یخچال و برق خبری  نبود  بنابراین  دو یا سه خانواده  (البته اکثرمواقع دو خانواده) با هم  به این صورت عمل میکردند که سه چهار روز این همسایه صبح زود شیرهای دوشیده شده را به آن همسایه می داد و بعدا بالعکس . البته ناگفته نماند بین خودشان قرار و معیاری داشتند  با ظرفهای مخصوص (آبگردن بزرگ و کوچک و بادیه و...)اندازه می گرفتند و دقیقا می بایست به همان اندازه هم تحویل می دادند و بسیار هم پرخیر و برکت بود و البته ما با همسایه ای که کمی دورتر از ما بود با هم شیر ها را مبادله میکردیم که یک سیده خانم بسیار محترم و بزرگوار بود و ما بیشتر اوقات به ایشان "دئیشیگ خالا" می گفتیم الان هم گاهی اوقات که به روستا می روم و ایشان را  با همان مهر و محبت مادری می بینم و به یاد حساب و کتابهای شان با مادر مرحومم می افتم و با همین عنوان به ایشان سلام و عرض ادب می نمایم که خداوند طول عمر با عزت به ایشان عطا نماید .... یادش بخیر .....   

 ×××××××××××××××××××××××××××

43 -یادمه    درزمان های قدیم که من بچه بودم ما یک اتاق کوچک مخصوص مهمان داشتیم که در وپنجره اش فرسوده شده بود واکثر مواقع هم مهمان داشتیم پدر مرحوممان خیلی مهمان نواز بودند  به همین خاطر خواستند دروپنجره ایی برای اتاق بسازند ان موقع وسایل برقی نجاری وجود نداشت ونجارهاتمام کار هارا با دست انجام می دادند وما یک نجار از اهالی محترم گوگجه قیا بنام (اگر اشتباه نکنم ) استا اسکندر را که مرد حا افتاده وخوش اخلاق وخنده رو بود دعوت کردیم تا در حیاط خونمون در وپنجره بسازد ایشان از صبح اول وقت تا شب کار می کرد وچندین روز طول کشید تا تمام شود  یاد بخیرو یادشان بخیر.....

جلال

  ×××××××××××××××××××××××××××

 44- یادته ""حاللا چکمه ""...آن قدر دوست داشتنی بود که نگو - اصلا می دانید "حاللا چکمک " چی بود؟ قبلا به این صورت نبود که گندمها را با کمباین درو کنند بلکه هرکس به اندازه رزق سال خود گندم می کاشت و آن را  با داس درو کرده و با الاغ به خرمن انتقال میداد 10 بسته را (که به اصطلاح محلی به هریک از آن بسته ها  "باغ" می گفتند) با طناب و به شکلی بسیار زیبا به  پشت الاغها می بستند و به آن "شارخا" می گفتند و توسط نوجوانان که به آنها هم "شارخاچی " می گفتند شارخا ها  را به خرمن در نزدیکی ده می فرستادند البته ناگفته نماند و دهنتان آب نیافتد  شارخاچی   که  شارخا را  می آورد  معمولا مادرش (خدا مادران درگذشته را رحمت کند) به او بلله می داد (دورماج) که معمولا توش کره تازه و کمی روش خاکه قند می ریختند خیلی خیلی خوشمزه می شد. خلاصه از مطلب دور نشوم بعداز اینکه هرخانواده گندمهای خود را در نقاط مختلف صحرا درو کرده و به آخرین روز درو کردن  می رسیدند آن روز را روز "حاللا چکمه  گونی " یعنی تمام شدن درو گندم می گفتند و در آخرین لحظه های درو برای کری خواندن نسبت به دیگران که هنوز تمام نکرده اند به شوخی و با صدای بلند می خواندند :" حاللا بابام حاللا  زمی لر اولدو کالاه حاللا بابام حاللا "برای آن روز معمولا غذای گرم مثلا رشته پلو درست می کردند همه مسرور از اتمام درو   معمولا ناهار را در کنار خانواده می خوردند .... یادش بخیر

×××××××××××××××××××××××××××

 45-  یادته وقتی خداوند به خانواده ایی نوزاد پسر اعطا می کرد بچه های مکتب خانه به صلوات (صلوات ورمک) می آمدند جریان بدین قرار بود که بچه های مکتب خانه به سرپرستی ارشد مکتب خانه به در خانه نوزاد می رفتند وشروع به ختم صلوات می کردند ابتدا یکی از بچه ها با صدای بلند می خواند: بوگون بیر اوغلان گلیب دونیا اوزینه       آناسی ،باجی سی سرمه چکر گوزینه    صلواتی وئرین ای مکتبی لر ، که بچّه ها همه باهم به ذکر صلوات می پرداختند در پایان با سنجد،کشمش ،برگه ی زردآلو و.... از بجّه ها پذیرایی به عمل می آمد و برای ملای مکتب خانه هم هدایایی از قبیل پارچه ،کلّه قند یا پول ارسال می کردند ... واقعا یادش بخیر ....

جلال

**************************************

46- یادمه کرسی داشتیم در زمستان با برپایی آن ما چقدر خوشحال میشدیم و با گرمی این کرسی ، گرمی ومحبت خاصی بین اعضای خانوده ایجاد میشد. همه افراد خانواده دور آن جمع شده و هم صحبت می شدند ، چه شب نشینی هایی و چه صفایی داشت. و استراحت و خواب در زیر کرسی تمام خستگیهای روزمره را از بین می برد. بعضی موقع ها گرمای زیر ان کم میشد یکمی از ذغال های زیر آن را بهم میزدیم چه حالی داشت. و در طول هفته یکی دو بار نیز ما را صبح زود از خواب بیدار میکردند  کرسی را جمع کرده تا تنور را جهت پخت نان روشن کنند (معمولا برای ما بچه ها این روزها ،حال گیری بود) و چه دودی خونه و اطراف آن را فرا میگرفت.و معمولا در این روز که تنور روشن شده بود غذای ما آبگوشت بود که در ظرفی که به آن (بستی ) می کفتیم در تنور گذاشته و پخته میشد.  و همسایه ها نیز از این موقعیت جهت پخت غذای خود استفاده میکردند. یادش بخیر معمولا غذا و چایی و تنقلات را نیز برروی کرسی می خوردیم چه صفایی داشت. وکسانی که گربه در خونه داشتند در زمانهای خلوت ، گوشه کرسی ، همیشه جای خواب گربه بود. البته نا گفته نماند الان نیز کرسی در بین بعضی از خونه ها برپاست و از آن استفاده میکنند. ولی کم رنگ شده است.یادش بخیر................

  (باتشکرفراوان ازدوست  عزیز جناب آقای اصغر خاتمی از شهرستان کرج  که خاطره و تصویر فوق را فرستاده اند)

 ***********************

 47 -یادته ...هوا که سرد میشد و کرسی خوشگل و دوست داشتنی دایر می گشت پدر و مادرها برای تهیه آب گرم وضوی صبح و شست و شوی دست و صورت بچه ها ، از کناره های این کرسی ها استفاده میکردند یعنی شب ها  کتری ها را روی درب تنور یا کنار آن در گوشه کرسی قرار می دادند و صبح در آن هوای سرد که نفس ها یخ می زدند آب گرم شست و شوی دست و صورت کودکان و وضوی خود و اعضای خانواده را فراهم می آوردند، هرچند که وقتی آب گرم کم می اومد خودشان از آب سرد استفاده میکردند ... سخت بود و لی دلچسب بود .... یادش بخیر ....

××××××××××××××××××××

48 -  یادته سادات محترم قلتوق اکثرا مانند روحانیون لباس بلندی می پوشیدند البته بدون عمامه ومعمولا شال سبز برگردن می انداختند واکثریتشان با سواد بودند افرادی مثل مرحومین آقایان سید بیوک آقا ،سیدمجتبی، سید غلامحسین ،سیدمقتدا ،سید احمد آقا ،سید یحیی ، سیداسداله وسیدبابا وسایر افرادی که اسامیشان درذهنم نمانده است خداوند همه ی آنها را قرین رحمت خودش قرار دهد افرادی محترم ومتین بودند واحترام خاصی نزداهالی داشتند امروز ناهار به مناسبت باز گشت حاج سید جواد خاتمی از زیارت خانه خدا دعوت شده بودیم واین خاطره در آنجا به ذهنم آمد انشااله نصیب همه ی شما ها گردد....

جلال

××××××××××××××××××××××××××

49 - یادته ...

  

قلتوقی
یک استکان چای داغ مهمان منی ....چای رفاقت ما همیشه تازه دم است.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :